انداختمش تو كوله پشتي

يك بسته نمك در غذاي كه سفارش داده ام  بود، معمولا بسته سس و آب ليمو و سماق و اينجور چيزهاي همراه غذا را  دور مي ريزم، با اين نظريه كه خود شيشه آبليموش چي آشغالي هست كه اين بسته توش چي باشه
اما نمك
پدر بزرگم قبل از غذا كمي  نمك در كف دستش مي ريخت و در دهانش مي پاشيد
در آلاچيق درون باغ هايمان كه بنگاه(بنه گاه) بهش مي گفتيم، لابلاي چوبها هميشه بسته اي نمك و كبريت بود
و هنگام خروج از هر چنين سرپناهي در دشت و كوه پدرم ، نمك و كبريت را در گوشه اي مي چپاند
بر سر سفره عشايري كه مهمانشان شدم ، كسي بالاي سفره مي ايستاد تا نمك را به موقع به دست مهمانان برساند
در  كتاب كنت مونت كريستو ، مرسده، عشق پيشين كه او را شناخته  و همسر دشمنش شده، سعي مي كند كه در مهماني كنت حتما چيزي بخورد تا نمك گير شده و دست از انتقام بردارد
مادربزرگم وقتي قربان صدقه ما مي رفت مي گفت: نمك بجونتون

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠