۲۵ فروردین ۱۳۹۶

و اينها ملك عذابند كه خداوند قرار داده است بر دوست پيجانندگان باشد كه پند گيرند

رها منو پيچوند  رفته سفر،
 حالا زنگ زده با عذاب وجدان  و ابراز ندامت و اينا 
مي گم :بي خيال بابا حالا خوش گذشت؟
 مي گه : اره فقط يه خانمي بود تا سه  صبح  درباره خونه و ماشين و خريد هاش حرف زد  و نذاشت بخوابيم، 
بعد تا صبح با صندل ترق ترقي  راه رفت نذاشت بخوابيم ، 
بعد ساعت شش بيدارمون كرد  كه من گشنمه و نذاشت بخوابيم
،
،
،
فقط؟!!!

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...