امروز اينقدر كلاغها غار غار و قار قار كردند كه از خواب پريدم
اين موقع ها مادربزرگم مي گفت زلزله مي خواد بياد
اما هرچي فكر كردم ديدم يه زلزله ارزش اينو نداره كه من لباس بپوشم و بيام بيرون
بنابراين پنجره را بستم فقط و دوباره خوابيدن
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر