۱۱ خرداد ۱۳۹۶

مرگ كه حقه خو

امروز اينقدر كلاغها غار غار و قار قار كردند كه از خواب پريدم
اين موقع ها مادربزرگم مي گفت  زلزله مي خواد بياد
اما هرچي فكر كردم ديدم يه زلزله ارزش اينو نداره كه من لباس بپوشم و بيام بيرون
بنابراين پنجره را بستم فقط و دوباره  خوابيدن 

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...