پايان عشق

يك زماني در وبلاگستان مد شده بود جملاتي كه با:  نكنيد آقا، نكنيد شروع مي شد
من تجربه ازدواج را نداشتم اما بارها شاهدش بودم  و ماجراي آشنايي است برايم 
شور و هيجان اوليه، ذوق ها  و برنامه ريزي ها ، چشمهاي براق، دستهاي در تلاطم، نگاه هاي محو
بعد به تدريج  خنده ها كم مي شود، نور چشمها خاموش مي شود و درگيري ها شروع مي شود، تفاوتها اذيت مي كنند و اضطراب 
اينجا همان لحظه است  
جان من ، اشتباه نكنيد، اينجا كه رسيديد كمك بگيريد، با هم صحبت كنيد، كوتاه بياييد، درك كنيد و بالغ بمانيد، حتي در كوران كلمات، بالغ بمانيد
مدتهاست كه ديگر هيچ نمي گويم، نگاه مي كنم تا ببينم اين دو از اين لبه نازك به سلامت عبور خواهند كرد؟
و حالا  يكي از اين داستانهاي تكراري  مي بينم  كه با اشتبا ه هاي مدام مرد و عدم تلاشش براي  كمك به زن 
چطور عشق در چشمهاي زن در حال خاموش شدن است، چطور شور و هيجانش به زندگي كم مي شود دلم براي مرد مي سوزد
دلم مي خواهد شانه اش را بگيرم و تكانش بدهم ، نكن پسر جان نكن
الگوي مرد سنتي  با دخترهاي امروزي جواب نمي دهد، نمي شود بعضي وقتها روشنفكر باشي ، وقتي كه به سودت نيست، نباشي
انتظار داري هم  كتابهاي روشنفكري بخواند و بفهمد هم از سياست سرش بشود هم انقدر زيبا  باشد كه سربلندت كند در جمع ، هم غذاهاي خوشمزه اي درست كند، هم مادر خوبي باشد و  هم همبستري آتشين مزاج
هم هيچ كمكي به او نكني و همه را وظيفه او بداني؟!
چطور انتظار داريد كه عشق زنده بماند زير اين همه فشار؟
بدتر از همه اينكه به محض اعتراض زنان، كودك  اين گونه مردان ظاهر مي شود، لج مي كنند، بدتر مي كنند، بي توجهي مي كنند، 
و اين همان لحظه ترسناك است
چند بار در مقابل اين صحنه قرار گرفتم و قلبم  فشرده شدت
درست زماني كه در پايان درگيري هاي طولاني ، مرد گمان كرده كه سرانجام حرف خود را به كرسي نشانده و پيروز مبارزه شده 
زن به سراغ من مي آيد، پشت پنجره به  كوچه نگاه مي كند و من وحشتزده جمله اي  هستم كه بزودي خواهم شنيد
جملاتي مختلفي شنيدم ولي همه مضمونش يكي است
نكنيد آقا نكنيد
زنان را نكشيد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠