آدمهاي خوب شهر

ديروز تو خيابون گمش كردم، همه چي توش بود: كارت ملي، گواهينامه، كارت هديه، عابر بانكها...
براي خريد خونه داشتم وام مي گرفتم و بدون كارت ملي، غير ممكن بود، المثني ها ماجرايي داشت
خسته و جنازه تمام مسيرهاي صبح را تا ظهر بازگشتم اما نبود كه نبود
له و لورده خودم را به خانه فرشته رساندم كه پول بگيرم ازش
در آنجا غمگين ولو شده بودم رو مبلها كه گوشي ام زنگ خورد، يابنده رفته بود بانك و آنها با من تماس گرفتند و گوشي را دادند راننده، قرار گذاشتيم و كيف را بدستم رساند، نه يك ريال اش كم شده بود و نه حاضر شد يك ريال شيريني بگيرد...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠