۱۷ تیر ۱۴۰۵

از سفر برگشتم

دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم

طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟

خب فکر کنم هستم

شرط انسان بودن است

زخمی از حرف دیگران 

زخمی از حاکمان

زخمی از ان چه که بر من و دنیایم می رود

بله من زخمی ام با اینکه تا قبل از نوشتن کلمه مرهم به ان فکر نکرده بودم!

همسفرم می گفت تو الفایی و همیشه باید حرف حرف تو باشد 

علتش این بود که من اجازه نمی دادم از زخمهایش بگویم

چون نمی خواستم بشنوم

 می خواستم فقط صدای طبیعت باشد و خنده هایم

این دوست قبلا مرا خیلی می خنداند اما این سفر نه

چون او هم زخمی شده بود

می گفت اجازه بده غر بزنم 

و اجازه نمی دادم

می گفتم من با مادری به شدت شاکی از روزگار بزرگ شدم و تمام تلاشم را کردم که شبیه به او نباشم

همیشه دلم می خواست شبیه پدرم باشم مثبت اندیش

امیدوار

حالا می دانم که پدرم هم مانند من می ترسید ما برای دلداری دادن به خودمان غر نمی زنیم 

ما می ترسیدم از  زخمها بگویم و بیشتر شوند

 

خوش بینی یک انتخاب طبیعی بود برای زنده ماندن

 

 

 

 

 

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...