۱۵ مهر ۱۳۸۶

صاحبخانه ام به طور ناگهانی گفت باید چهار میلیون تومان به رهن خانه اضافه کنم
فکرکنم بدبخت شدم
اواره...هو.................


همکارم به من زنگ ز د و گفت که با مدیرش مشکل داره ..برای اینکه از سرش خلاص شدم بهش گفتم که یک نامه به مدیرش بنویسه و چیزهایی که در حالت عادی می خواد بهش بگه و نمیتونه، بنویسه ولی پست نکنه ...روشی که یه بار تو یکی از این کتابهای عامه پسند مثلا روانشناسی خونده بودم...
امروز که اومدم خونه برام پیغام گذاشته بود و تشکر کرده بود که این کارو کرده و جواب گرفته!!!
تو فکرم یه چند تا نامه بنویسم.....

۱۴ مهر ۱۳۸۶

درست موقعی که فکر می کنه بالاخره می خواد حرف زدن کسل کننده و فاضلانه و غیر قابل تحملش را تموم کنه ...اون موقع که صداش عصبی کننده اش روبه پایان داره می ره وبه نظر می رسه که جمله داره تموم می شه می گه؟؟؟:
حالا یه چیز جالبتر واستون بگم

۱۲ مهر ۱۳۸۶

کابوس


خیلی دوست دارم وقتی از حمام بیرون دراز بکشم...اما امروز کار داشتم و نمی خواستم بخوابم ....و با حوله خوابم برد...درگودالی افتادم از کابوس و رویا و… واقعیت ...بارها بر می گشتم از خواب، به در اتاق نگاه می کردم تا بدانم که در اتاقم هستم و باز به جایی دیگر پرتاب می شدم ...کاملا اطمینان داشتم که شیدا دوست مرده ام، بالای سر تخت آمد و دستش را زیر بالاتنه من برد ومرا اندکی بلند کرد..موهایم را کنار زد...در ایران نبودم می خواستم از ان مدت کوتاه استفاده کنم و همه جا را بگردم که نمی توانستم ...در یک تست بازیگری باید شرکت می کردم وآنان دختر جوان می خواستند نه من که سه تا بچه داشتم!..
دوستی خانه های را به من پیشنهاد داد که مجانی در آن زندگی کنم در بالای تپه های آریا شهر... حالا که می نویسم می دانم این همه چقدر بی ربط است اما آن احساس غیر قابل توصیف یادم هست... ترس.. نگرانی ...رنج... تنهایی... درد... مطمئنم این این خواب حامل پیغامی است اما نمی دانم ....

۱۱ مهر ۱۳۸۶


کتاب بادبادک باز را خواندم ...رفته بودم فرهنگسرا دیدم رمانهای زیادی خریدن اینم روشون بود. هنرجوها نیومده بودن منم کتابو دست گرفتم نصفه هاش بودم که بچه ها اومدن ...تا چند روز بعد که تونستم ادامه کتاب رابخونم ...تصاویر کتاب در ذهنم می چرخید...نمی تونم بگم اثر شگفت اوری داشت و یا به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم ...نه فقط تصاویر ساده کتاب در ذهنم بود ...
مدتها است که از دنیایی داستان نویسی دور افتادم هر از گاهی که خونه نرگس می رفتم چون داستان نویسه همونجا به شیوه تند خوانی نصرت چند تا رمان زیر ورو می کردم...نرگس همیشه عقیده داشت که من در عرصه داستان به سلیقه سطح بالای ادبی دارم و در زمینه فیلم سلیقه ام به درد لای جرز می خورد و به شدت عامه پسند هستم!(اخه بین خودمون باشه من عاشق فیلمهای هالیوودی هستم واز سینمای روشنفکرانه اروپا بدم می یاد)
مدتها بود که جز کتابهای قدیمی تصاویر جدید از رمانهای جدید حضور نداشتند و این کتاب... خوب بود..همین

۱۰ مهر ۱۳۸۶

حسن قاتل

خب خدا را شکر که بنده از این عشقولانه زینت و فتاحی خوشم اومد که اینطور ختم به خیر شد....

خدا همه اموات شما را بیامرزد...پریسا می گفت این حسن فتحی به کشتن کارکتر ها خیلی علاقه داره ها ...گوش نکردم...حالا بیا

سق سیا که می گن ...منم؟

۹ مهر ۱۳۸۶

مدار صفر


چقدر این آهنگ آخر مدار صفردرجه را دوست دارم وچقدر این عشق زینت وسرگرد گرم است..آخرین بار که در تلوزیون جمهوری اسلامی ایران چنین عشقی دیدم سریال کیف انگلیسی بود .... چقدر اونجا رو دوست دارم که مرد دستمال عطرالود زن را بو می کند و می گوید :پس چرا من تا به حال نفهمیده بودم؟ یادتان هست

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...