۵ شهریور ۱۳۹۱

زنبور عسل وراج

خب من فکرمیکنم یکی از ,فقط یکی از گفته های بزرگان می تونه زندگی آدم را از این رو به اون رو کنه
اون وقت چرا این آدمه که روزی ده تا جمله گهربار تو فیس بوکش هوا می کنه اینقده بدبخته ؟

۴ شهریور ۱۳۹۱

پایان

خیس وخندان از زیر آب بیرون آمدیم .حالا دیگه حمامی عمومی شده بود برای خودش. زن ومرد ریخته بودن تو آب و من عمیقا نیاز به حضور یک گشت ارشاد را احساس میکردم
این وسط یکی هم با طناب داشت از بالای آبشار می اومد پایین(اسم این ورزش چیه؟ پ داره ) وخنده دار اینه که به شیوه ایرانی بازی محاسباتش درست نبود و طنابش کوتاه بود
هرچی ما داد زدیم طنابت کوتاه نفهمید و رسید بالای آب می پرسید.عمق آب زیاده ؟
یعنی فکر میکردی آبی که مردم توش ایستاده ان استخرچهارمتریه ؟
بعد ازکلی تفکر و تعمق با طناب بازی کرد تا کش بیاد و پرید تو آب. شانس اورد واگرنه جفت پاش قلم می شود
حالا از پایین داد می زد: رضا طناب کوتاهه. طبعا صداش به نفر بعدی نمی رسید و ما چهار تایی با هم داد می زدیم :رضا طناب کوتاه
کلی خنده دار بود که رضا هم نشنید و عینا مثل قبلی اومد بالای آب و دچار حیرت فلسفی شد
و ایضا نفر سوم
و البته ما همچنان به فریاد زدنمان ادامه می دادیم و کلی با خودمان حال کرده بودیم
یواش یواش راه افتادیم به سمت بالا. این بار به رها و کچل قول دادم که تنهایشان نگذارم و اخرین نفر بالا بروم و خداییش سر قولم باقی موندم و هی بهشون آموزش کوهپیمایی می دادم. اصفهانی ها همراه ما بالا آمدند ویکیش به رها میگفت : خوب حال میکنید چهار نفری راه افتادید اومدید آبشار
من می خواستم بگم شما چطورتحمل می کنید چهل نفری راه افتادید اومدید
رفتم دم در اتاق نشستیم و ناهار خوردیم . بامزه خانمی بود که صبح ما را هنگام رفتن دیده بود, موقع برگشتن میگفت : می بینم که رنگ وروتون باز شده
یعنی اینقدر کثیف بودیم؟
لباسهای خیس را عوض کردیم و وسایل را درماشین ریختیم و کرایه ده هزارتومنی اتاق شب قبل را دادیم و به راه افتادیم. مرد جوان متصدی برایمان دست تکان داد و رفتیم به جاده ای که در روز ندیده بودیمش
درمسیر برگشت ما با حقایق عظیمی روبرو شدیم
یک اینکه عمق دره ها خیلی بیشتر ازاونی بود که تصور میکردیم
دوم عرض جاده خیلی باریکترازاونی بود که تصور میکردیم
آن انواع گونه های گیاهی هم تمشک  و خارهایش بودند که دهن بیتا را سرویس کرده بودند
رفتیم و شادمان رفتیم تا به دریاچه رسیدیم
پیاده شدیم و ذوقش را کردیم. آخرین بار اینجا یک روستا دیده بودم و حالا همه چیز زیر آّبهای سد فرو رفته بود. منظره زیبا بود و اسبهایی که درکنار دریاچه چرا میکردند ان را زیباترکرده بود
خودمان را کشتیم آنقدر عکس گرفتیم و دوباره به راه افتادیم
مسیر سرپایینی برای مانی آسانتر بود و ما سرخوش با گوگوش می خواندیم و بعضی وقتها هم به من میخندیدیم بخصوص زمانی که منظره دریاچه را از بالا دیدم زمانی که دو سه تا جزیره سبز از بین آبهای آبی سر در آورده بود و نوری که از لای ابرها بر روی جزیره ها می تابید
خب چه می شود کرد جز کوبیدن  به سر و صورت  و فریاد کشیدن
کچل دستهای مرا گرفته بود و مدل عزاداری می گفت: طاقت بیار طاقت بیار تو میتونی تو میتونی
بعد خودش مدل گریه و خنده میگفت:من چرا تا به حال با شما نیومدم سفر ...
طبعا انجا هم ایستادیم و با منظره و جزیره و گاوها البته عکس گرفتیم
دربرگشت همش به دنبال جایی بودیم که مانی را بشوریم و کنار ساحل جایی پیدا نمیشد. یا جاده اش خاکی بود و اگر می رفتیم در برگشت مانی دوباره خاکی می شد که در شهر لفور یه کارواش دیدیم
و نمی دونید مانی چه حالی کرده زیردوش ها ...یک صفایی به سر و رویش داده شده اساسی
راننده جوانی که جو گیر شده بود و خودش آب گرفته بود روی مانی حسابی رها را سئوال پیچ کرد و از وحشت دهانش باز مانده بود که ما شب به گزو رفتیم . طبعا او  داستان خرس ها را بهتر ازما میدانست و ازماشین شاستی بلندی می گفت که خرسها روی کاپوت را شکسته بودند با ضربه هایشان
جوان خبر ازآبشار دیگری درهمان نزدیکی ها داد اما هیچ جوری آدرسش را نمی داد و همیش میگفت: نه من خودم باید ببرمتون
طبعا باز هم مهمان نوازی اش را رد کردیم و به سمت تهران به راه افتادیم
و سخن آخر اینکه  از من گیس سفید بشنوید
یه جایی نزدیک فیروزکوه حواستان به آش گزنه باشد
ما خوردیم
شما هم بخورید
بلکم رستگار شوید

۳ شهریور ۱۳۹۱

آبشار گزو

ساختمان امامزاده نسبت به چند سال پیش هیچ فرقی نکرده بود اما اتاقهای چوبی زوار تبدیل به گچ وسیمان شده بودند.نمیدانم چرا ان اتاقک های چوبی را بیشتر دوست داشتم
بیتا و کچل رفتند برای اجاره اتاق و من و رها هنوز درشوک ماجرایی بودیم که از سرگذراندیم.
بچه ها برگشتند درحالی که ازحیرت جوان متصدی می خندیدند که باور نمیکرده چهار تا خانم از تهران اومدن امامزاده و تازه اینکه اتاق برای اجاره هم نداشت
جوان امد و پیشنهاد داد که شب را درنمازخانه بگذارنیم. رفتم انجا و روی زمین ولو شدیم اما پشه ها امان نمی دادند. بقیه اش را درست یادم نیست اما گمانم بچه ها انقدر بر روی جوان تاثیر مثبتی گذاشتند تا سرانجام یک اتاق را برای ما خالی کرده بود. و از نمازخانه به اتاق رفتیم. هوا گرم بود و احتیاجی به پتو های اتاق نشد و همان کیسه خواب ها را پهن کردیم روی زمین و دراز شدیم
کچل داشت رها را مشت و مال می داد و بیتا داشت به صداهایی که رها از خودش درمیاورد می خندید که دیگر چیزی نفهمیدم
صبح بیدار شدم و رفتم بیرون
دستشویی امامزاده همان شیروانی را داشت که سفر قبلی پیشانی مختار را شکافت اما همه چیز به شدت نو نوار شده بود
از مرد جوان خوشرویی که به ریس جمهور تیکه می پراند کتری و گاز پیکنیکی گرفتم و درایوان جلوی اتاق بساط صبحانه را به راه انداختم.
بچه ها غرق خواب بودند و دلم نمی امد بیدارشان کنم . بنابراین برایم خودم نسکافه ای درست کردم و به تماشای منظره اسمان ودرختها و پرنده های رنگین نشستم
همه مسافران خواب بودند و تنها صدای جویباری در دوردست میامد و طناب تابی که بر روی درخت گردوی روبرو تکان می خورد
آرام آرام امامزاده از خواب بیدار شدم و جنب و جوش آغاز شد.نوجوانان خانواده تهرانی که روبروی ما چادر زده بودند تفنگ بادی خود را برداشتند و دیوار کنار اتاق ما را نشانه می گرفتند
هم عصبانی شده بودم هم غمگین. حقیقتا چه کسی باید به این پسرها شیوه لذت بردن از طبیعت را یاد می داد؟ گنجشگ کشتن ان هم در دل طبیعتی به این زیبایی ؟ با صدای آزار دهنده تفنگ بادی؟
تا جایی که می شد تحمل کردم بعد از ان به داخل اتاق رفتم
خوشبختانه رفتارهای غیر کلامی من جواب داد و بچه ها دست از سر تفنگ و گنجشگ ها برداشتند ورفتند سراغ صبحانه
منهم برگشتم به لذت بردن از نسکافه و منظره تا وقتی که بچه ها بیدار شدند
با خنده وشوخی صبحانه را خوردیم . انها با یاداوری قیافه وحشت زده من در شب قبل می خندیدند و من به رها که تمام مدتفکر میکرده ما برای خوابیدن به امامزاده می اییم و خبر از آبشار نداشته و تمام مدت احتمالا به من فحش می داده که خوب همان پایین در روستا ها که می شد خوابید
وقتی متوجه شدم که یک گروه بزرگ تور اصفهانی قصد رفتن به سمت ابشار را دارند به سرعت بچه ها را روانه آبشار کردم
گروه اصفهانی ها پشت سر ما افتاده بودن و بچه ها پیشنهاد می دادند که گمشان کنیم تا خودمان زودتربه آبشار برسیم
خوشبختانه مسیر به سمت آبشار سر پایین بود و من دوان دوان می رفتم و بی خبر از اینکه هم کچل و هم رها ترس از ارتفاع دارند.
نیم ساعتی پایین رفتیم . درختان بزرگ بودند و هوا گرم و اصفهانی ها درراه
که خودم را رساندم به آبشار
به همان زیبایی قدیم بود. بلند و اسیر دراستوانه ای از صخره های چیده شده روی هم
اما عجیب کم آب شده بود که اصلا از زیبایی اش کم نکرده بود که یک حسن بزرگ هم به ان اضافه کرده بود: قبلا آنقدر فشار آب زیاد بود که نمی شد به زیر آن رفت اما حالا...
هیچکس نبود. زدم به آب. کف آب سنگ بود اما می شد جلو رفت به تدریج آب عمیقتر می شد طوری که در نزدیکی آبشار آب تا شانه هایم می رسید
آنجا از صخره ها بالا رفتم و خودم را به آبشار رساندم و رفتم زیر بارانی درشت از قطرات آبی گرم
هر دو دستم را به سنگها تکیه دادم و تمام بدنم را به زیر آب بردم
ضربه ها ملایم بودند و لذت بخش
همانجا زیر آبشار نشستم و به روبرو نگاه کردم. رها و بیتا و کچل داشتند می امدند وبا دیدن من صورتهایشان مانند بچه هایی شده بود که قرار است سوار چرخ و فلک شوند
زدند به آب و آمدند بالا
چهار تایی بالای صخره ها زیر آبشار ایستاده بودیم و می خندیدم.... می خندیدم و می خندیدم
و تمامی غم ها و دلهره و ترسها با آب و خنده در هوا ناپدید می شد

۲ شهریور ۱۳۹۱

به سمت امامزاده گزو

وارد شهر شیرگاه شدیم و پرسان پرسان به سمت لفور رفتیم. جاده زیبا بود اما من همچنان نگران خورشیدی بودم که لحظه به لحظه پایین ترمی رفت.
بامزه ماشینی بود که وقتی آدرس را ازش پرسیدیم گفت تا  امامزاده خیلی راه است وبه ما پیشنهاد داد که با او به بابل برویم!
طبعا درخواست محبت آمیزش را رد کردیم و انداختم تو جاده خاکی که من دیدم نوشته به سمت دریاچه البرز و حیرتزده که دریاچه از کجا پیدا شد و چرا من نمی دونستم که کچل میخندید که : خب برنامه گیس طلا عوض شد و الان ما می ریم به سمت دریاچه
طبعا خودم را کنترل کردم و نرفتم دریاچه و برنامه ریزی کردم که در مسیر بازگشت یک سرکی به این نام وسوسه برانگیز بزنم.
با کلی پرس و جو افتادیم تو جاده امامزده و من وحشتزده به یاد آوردم که اینجا کجاست. جایی که تا امامزاده دو ساعتی رانندگی داشت و الان ساعت هشت شب بود.
از انجا که راه پس نداشتیم بنابراین رفتیم پیش
جاده شنی بود و برای مانی خیلی سخت بود. حالا غیر از اینکه سربالایی بود و مارپیچ. مشکل این بود که من می دانستم در مسیر هیچ روستایی نیست که شب را درانجا بمانیم و البته هیچ چراغی هم نبود
هوا به تدریج تاریک می شد و جاده هم که سوت و کور و سخت
به کچل گفتم که بساط ساندویچ را به راه بیندازد که با خوردن سرشان گرم شود و اگرنه هیچکدام نمی دانستند که من چه می دانم . بیتا ریلکس میگفت اشکالی ندارد اگر نرسیدیم یه جایی همین اطراف پارک می کنیم و می خوابیم
و باز هم من چیزی نمیگفتم فقط کمربند را فشار می دادم
در تاریکی به کنار دریاچه یا هم سد البرز رسیدیم اما حس لذت بردن نداشتم فقط با دیدن یک چراغ و خانه  خوشحال شدم و پریدم پایین که ببینم جایی برای خواب پیدا می شود. رها عصایی ماشین را به من داد و با بیتا رفتیم به سمت خانه که وقتی متوجه شدیم خانه ای نیمه ساز است و احتمالا چراغ کارگرهاست که روشن است, ترجیح دادیم در سکوت بر گردیم بدون اینکه کسی متوجه حضور ما شود.
دوباره در تاریکی به راه افتادیم. بعد از ان دو ساعت رانندگی در جاده ای منفجر شده  بود. هیچ چیز جز مسیر پر از چاله در زیر نورچراغ ماشین دیده نمی شد. بیتا خوابیده بود کچل ساندویچ درست میکرد و رها سعی میکرد مانی را از چاله دورکند و من مدام به رها میگفتم که بکشد به سمت دیواره . با وجود تاریکی من به یاد داشتم که چه دره هایی درکنار جاده باریک است و از ان بدتر چیزی که انها نمی دانستند و منهم نمی خواستم که بدانند. خرس هایی است که در گزو شهرت  فراوانی در گاو خوردن دارند چه برسد به ما چهار تا مردنی
رها که استرس مرا احساس کرده بود هر از گاهی به بازویم می زد که دلداریم دهد . فکر کنم همه شان متعجب بودن که چرا من می ترسم
حضور هر از گاهی ماشینی که با حیرت از کنارمان رد می شد آرامش بخش بود که بعد از مدتی همین اندکی امید هم ازما گرفته شد. فقط ما بودیم و جاده
یکبار رها چراغ ماشین را خاموش کرد. تاریکی که حاکم شد تاریکی قبر بود. من شبهای زیادی را در جنگل خوابیده ام و میدانم اسمان حتی بدون ماه نیز نوری دارد.
اما ان شب به دلیل ابری بودن هوا چنان تاریکی بود که انگار سرانجام اتاق تاریک صد در صدی ایجاد شده بود
همه بچه ها با هم فریاد کشیدند که : روشن کن
نمیدانم ساندویچ به ان بزرگی را از شدت وحشت چطوری بلعیدم. بیتا ریلکس برای خودش سر از پنجره بیرون کرده بود و می گفت : عجب گونه های گیاهی زیادی دارد اینجا
و رها عصبی از لای دندانها می گفت :الان عصایی را می زنم تو سرت
کچل هم میخندید و میگفت منکه اصلا نترسیدم فقط نمیدونم چرا دست وپام یخ کردن
گونه های گیاهی هم چنان تیغی بر سر و صورت بیتا کشیدند که بیخیالشان شد وبرگشت داخل ماشین و خوابید!
کچل هم بعد ازمدتی نطقش کور شد. فردایش اعتراف کرد که چشمان براق حیوانی را داخل جنگل دیده و بعد از ان سکوت اختیارکرده است

یکی دو ساعت دیگرگذشت . یک کامیون که نزدیک بود ما را در دره تاریک بیاندازد گفت که از تابلو بعدی امامزاده گزو 13 کیلومتر باقی مانده است
و این طولانی ترین 13 کیلومتر عمرم بود. انقدر لبه پنجره را فشار داده بودم که انگشتانم درد گرفته بود. این وسط یک ماشین هم پشت سر ما افتاده بود که ولمان نمیکرد و احساس عدم امنیتمان شدیدتر شده بود
مدام به رها میگفتم که به خاطر ماشین عقبی سرعت نگیرد و آرامش خودش را حفظ کند
که سرانجام
چراغها
نفسی به راحتی کشیدیم و به سمت امامزاده پیچیدیم
در اتاقهای امامزاده زندگی درجریان بود. مسافران می رفتند و می امدند و می پختند ومیخوردند و با حیرت به این چهار تا خانمی نگاه میکردند که ازپرایدی سراسر خاک پیاده شدند
ناگهان از وسط اضطراب  تاریک و ساکت پرت شدیم به داخل آرامش شیرین نور و صدا وگرا 

درراه

مدتی در کنار آبشار نشستیم وچای داغ وسوهان خوردیم و درحیرت پشه های فراوان منطقه بودیم و دوباره زدیم به آب برای برگشت. جوانان زیادی در حاشیه رودخانه نشسته بودند و گمانم اگر فتیش پا بودند کلی بهشان خوش گذشت از این همه ساق سیمین که دیدند.
از انجا که من مراسم غسل تعمیدم را به دلیل سرد بودن آب آبشار هنوز اجرا نکرده بودم غصه دار بودم و وقتی به قسمت آب چکان رسیدیم رفتم زیرش
حالا آبشار نبود اما آب که بود خیس هم که شدم ...کافی بود
از انجا که هیچکدام حال اینکه برویم داخل ماشین و نهار را بیرون بیاوریم تا همین نزدیک های آبشار بخوریم را نداشتیم رفتیم کنار ماشین در حاشیه رودخانه , دلمه مامان بیتا را خوردیم و به خود بیتا خندیدیم که مدام می گفت من سیر شدم و با این همه مقادیری تخم مرغ آب پز را با گوجه و نمک ادامه راه دلمه کرد اینقدر که سیر بود! مقادیری هم به من خندیدم که روی سنگهای کنار رودخانه دراز کشیده بودم و هی می گفتم سنگها درمحل های مناسب تنم هستند و اذیتم نمی کنند و وقتی من بلند شدم
به رها هم خندیدم که گویا همه جایی تو آبشار ولش کرده بودیم و او نزدیک بوده سقوط کند که یک آقایی نجاتش داده است و اونم شاکی که من به چه امیدی با شما می یام آبشار؟
بچه ها سنگها را نشانم می دادند که چقدر تیز و قلمبه بودند و به فرم بدنی می خندیدند که با این سنگها متناسب باشد!
بعد از ناهار چراغ بنزین مانی روشن شد. وسط جاده های روستایی! امیدمان به روستا بود که انجا همون آقایی که رها را بغل کرده بوده با محبت تمام گفت که بنزین ندارند و توکل کنیدبه خدا و برید
ما هم توکل کردیم و رفتیم
بیتا که احساس فعال بودن بهش دست داده بود تو این سفر به هر ماشینی که رد می شد میگفت :آقا بنزین داری؟
و ما هی براش توضیح می دادیم که این ماشینهایی که او انتخاب میکند در ازای بنزین باید بصورت نقدی و احتمالا جنسی جبران کالا برایشان انجام دهیم و اونم هی نمی گرفت قضیه را
به سرازیری که رسیدیم مانی خودش چراغش را خاموش کرد. من کشته مرده مرام این پسر هستم ها
همون جای قبلی رودخانه که صبح پیداش کرده بودیم نگه داشتیم.رها از رانندگی خسته بود
بساط را پهن کردیم و بچه ها ولو شدند و من نگران
قضیه این بود که من می دانستم مکان بعدی کجاست و فاصله اش که زیاد بود و این خوابیدن بچه ها باعث می شد به تاریکی بخوریم اما رها هم طفلک از ساعت 5 صبح تا الان که ساعت 3 بود رانندگی کرده بود
گذاشتم که سه تایی بخوابند و منهم رفتم سراغ بوته های تمشکم
آنقدر تمشک زیاد بود که دامنم را پرکردم و برگشتم در اب رودخانه شستم و یک مقداری برای بچه ها کنار گذاشتم اما نمی دانم چرا سهم بچه ها هی کم و کم و کمترشد.
سرانجام آنقدر سر و صدا کردم تا بیدار شدند و بهشان چایی دادم که خواب از سرشان برود وکلی به بیتا خندیدم که کچل سرکارش گذاشته بود که پاپ کورن های که اورده درگرمای صندوق عقب همه در پاکت پف کرده و آماده شدند
بیتا هم با حیرت پاکت سر بسته را زیر رو میکرد و نمی دید رویش نوشته درماکرویو گذاشته شود!
مسیر بازگشت زیبا تا جاده اصلی را خواندیم و چرخاندیم
درجاده اصلی بیتا از ماشین پلیس پرسید که چطور به امامزاده گزو برویم و پلیس اصرار که نرید دوره نمی شه جاده اش خطرناکه ماشینتون نمیکشه
و من و رها لبخند می زدیم که : شما عبدالمناف را می شناسی؟ نمی شناسی دیگه
و به سمت شیرگاه به راه افتادیم و جنگلهای واقعی شمال دو طرف ما بود نه ان درختهای تنک آبشار دراسله





















۳۱ مرداد ۱۳۹۱

آبشار دراسله

قرار شد کچل شب بیاد خونه من و رها بعد از رسوندن مامانش به سرکار بیاد منو و بیتا را سرراه سوار کند.
شب قبل مسیر و آدرسها را از اینترنت برداشته بودم و مثل همیشه به این فکر کردم که من چرا یک اطلس راههای ایران نمی خرم؟
دو تا کیسه خواب برداشتم و دو تا پتو سفری برداشتم برای خودم و کچل و رها
هرچی تو یخچال داشتیم هم بار زدیم و راه افتادیم
رها به مانی(ماشینش) خیلی رسیده بود و من احساس گناه داشتم . مانی طفلک سفر قبلی خیلی اذیت شده بود و نگران حالش بودم
ساعت شش بود که رها رسید و سوار شدیم و بیتا را هم سرراه سوار کردیم و سفر رسما آغاز شد
جاده برخلاف تصورمان خلوت بود. در راه سر به سر بیتا می ذاشتم که بالاخره بعد از مدتها حاضر شدم ببرمش سفر. یادتون هست که بیتا همیشه در وضعیت خ(خوابم می یاد) ش(جیش دارم) و یا گ (گشنه ام) بود و علاوه بر اینها از زیر کار در می رفت به همین علت مدتها بود که در برابر اصرارهایش برای همسفر شدن مقاومت میکردم تا این دفعه که قول داد که حسابی کار کنه
البته با همان حرکت ماشین خوابش برد!
تا فیروزکوه را دو ساعته رفتیم و با دیدن یه درخت سبز و یه زمین سرسبز برای صبحانه نگه داشتیم. بساط را که پهن کردیم . پنیر و خیار و گوجه فرنگی با چایی و نبات و خرما
بعد از صبحانه به شدت خوشمزه و آفتابی که پشتمان را گرم می کرد به راه افتادیم. فقط قبلش کلی خندیدم از استفاده ابزاری از مانی به عنوان استتار برای جیش کردن و البته مانی که به شدت چشم پاک است
طبق نقشه خودکاری که من کشیده بودم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به دوراهی آزادمهر رسیدم و پیچیدم توی جاده آلاشت
جاده زیبایی بود. با وجود تنک بودن درختها، منظره روستاهایی که برنج کاشته بودند(برنج بودم یا گندم؟) نمی دونم طبق طبق بودند و خیلی خیلی زیبا و رنگ سبزی که با نورآفتاب سایه روشنی داشت عجیب زیبا
از مسجد یکی از روستاهای صدای راهپیمایی روز قدس می امد و با کنجکاوی به داخل مسجد سرک کشیدم که یک پرنده دران پرنمی زد و گروه راهیپمایان در واقع در تنها بلندگوی مسجد حضور داشتند.
سر یک پیچ رودخانه را دیدیم بنابراین پارک کردیم و زمین به اب و ان طرف رودخانه با میوه و چایی استراحتی کردیم
من هم به سراغ تمشک هایم رفتم. هرچقدر خار مهم نیست تمشک می توانست میوه ممنوع بهشت باشد
حضور ماشینهای دیگری که آمدند یعنی باید برویم. می دانم این خودخواهی است اما ای کاش همه ما ایرانی ها مثل غربی ها بیمار دیستنس داشتیم و از حدی بیشتر توان نزدیک شدن به یکدیگر را نداشتیم.
حالا چرا من اینقدر دیستنسم زیاد است؟ نمی دانم . برخلاف شیرازی ها که توان این را دارند که گلیم چسبیده به گلیم در بلوار بنشینند و از کاهو ترشی و کتلتشان به همسایه های گلیمی تعارف کنند.
پرسان پرسان که روستای دراسله کجاست جلو می رفتیم . جاده به تدریج خاکی شد اما همچنن به پای عبدالمناف نمی رسید. انقدر رفتیم تا به جایی رسیدم که مانی نمی توانست بالا برود و معلوم شد که دراسله همان جاست. ویلا های دور از هم با شیروانی های رنگی ! شباهتی به روستا نداشت. ضمن اینکه خیلی بی آب و علف بود. منظره خشک روبرو نوید آبشار زیبایی را نمی داد
بهر صورت ماشین را پارک کردیم و به راه افتادیم. چند تایی خانواده نیز بودند.
از کنار آب بالا رفتیم و به تدریج آب بیشتر و منظره زیباتر می شد
زمانی که مجبور شدیم به آب بزنیم متوجه شدیم که برخلاف هوای گرم، آب عجیب سرد بود. من شمردم تا شماره 50 بیشتر نمی توانستم پاهایم را در آب بگذارم. دو سه باری از عرض اندک رودخانه رد شدیم تا به آبشار رسیدیم. کوتاه بود اما پر آب وسرد
شاید ده متری بود اما در یک طرفش آب به شکل قطرات زیبایی از صخره ها می چکید. از کناره آبشار مردم هنوز بالا می رفتند و معلوم بود که ادامه دارد.
مسیرباریک را جلو رفتیم . سرمای آب دیگر داشت دردناک می شود و صخره ها به هم نزدیکتر که به انتهای راه رسیدم . جایی که به طرزی زیبا صخره بزرگی بین دو دیواره سنگی افتاده بود و آب آن را سوراخ کرده بود. آب از دو دایره بزرگ بیرون می زد.
سرد و روشن وزیبا
اینم  لینک عکساش
























۲۶ مرداد ۱۳۹۱

ای دهنتون سرویس با این عاشق شدنتون

آسیبی که عرفان و ادبیات عرفانی ایران به عشق و روابط عاشقانه زد غیر قابل بخشایشه

بچه ها.. فنای در معشوق و یکی شدن در عشق و ذوب شدن در معشوق همون تو ادبیات جاشه و خیلی هم قشنگه

اما تو واقعیت شما باید خودت باشی، تمام قد، حتی یک کمی هم قدبلندتر از همیشه

عاشق ذلیل و حقیری که همیشه در پی خوشحال کردن معشوقه و به خودش و عواطفش اهمیت نمی ده

قابل دوست داشتن نیست که هیچ

اتفاقا نفرت انگیز هم هست

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...