۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

اون وقت شما به چه اميدي مي آييد وبلاگ منو مي خونييد، خجالت نمي كشيد از خودتون

من اعتراف مي كنم كه از ساعت هشت صبح تا دو بعد از ظهر با كسر ساعات ناهار و چايي من در حال اتصال اينترنت آيپدم بودم و 
خدا به سر شاهده
گلاب به روتون
 روم به ديوار
،اصلا نمي تونم تو چشاتون نگاه كنم،
 چه جوري بگم
 كه آخر سر معلوم شد اينترنت وصل بوده 
 من بايد فقط شارژ مي خريدم

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

و فرياد دختر دوباره به آسمان رفت

دختر زیبا و جوان و چادری بود البته از نوع زورکی اش، موهای پوش داده شده و بیرون گذاشته شده از مقنعه ،
تابلو تازه عروس بود و از شهرستانی کوچک یا شاید روستا، جوراب زمستانی با کفش تابستانی و النگوهای فراوان و کیف براق پلاستیکی
در مطب دکتر پوست دیدمش ، فراوان سوال می کرد که چند سالت است و بچه داری و چرا ازدواج نکردی و خوش به حالت و یک ماهه عقدم و بیچاره شدم و ...
معلوم شد که خانواده مجبورش کردند به ازدواج و خانواده داماد چادر به سرش کردند و ساق به دستهایش بستند و آرایش هم ممنوع . ناراضی بود و صحبت از طلاق می کرد، سر و زبان دار بود و پر حرف و مدام از هیولایی به نام مادر شوهر می گفت 
 خاله اش همراهش بود و مدام  دعوایش می کرد که حرف از طلاق نزند
نوبتش شد و رفت داخل اتاق و مدتی بعد صدای فریادهایش  آمد
خاله  گفت که قبلا که "قرتی" بوده  شانه اش را خالکوبی کرده بوده و حالا می ترسد که شوهر آینده  که" حزب الهی" است از این کار خوشش نیاید و دختر آمده که پیش از رویت شدن بدنش توسط داماد این خالکوبی را لیزر کند

و اين عزم ملي ميهني در از بين بردن اين همه زيبايي

هفته پیش رفته بودم بابل گردی، محله قدیمی پنجشنبه بازار. آنقدر غمگین شدم که حتی دوست ندارم درباره اش بنویسم
اینکه چقدر دیر رسیده بودم و تمام آن خانه های قدیمی یا خراب شده یا رو به ویرانی بودند و از این دردناکتر که با دیدن این زیبایی به غارت رفته می شد حدس زمانی زمانی نه چندان دور، ده یا پانزده سال پیش این محله همان مفهوم فراموش شده "شهر زیبا" را تداعی می کرده است.
سفالهای قرمز؛ آجرهای قرمز، پنجره های چوبی و سنگفرش ها ، نقش سرو بر تمامی درها و دیوار ها 
و اینها همه در بین ساختمان هایی بدون هویت که پر از قفس های کف سرامیک و آشپزخانه اپن و سرویس فرنگی بودند.
این همه اینقدر آزارم نداد از مردمی که این همه فریبایی فراموش شده را زشت می دانستند و منتظر روزی بودند تا محله از این خانه های کهنه و قدیمی پاک شود .
در دالان یک خانه قدیمی روی سکو نشستم و در ان ظهر داغ از باد خنکی که در زیر گنب کوچکش می چرخید لذت بردم و پاهای برهنه ام را بر روی سنگفرش خنک گذاشتم و با حسرت به پنجره های چوبی نگاه کردم که هنوز زیبایی حیرت انگیز منبت هایش از پشت خزه های و پیچک های که خانه را در خود فرو برده بود ، دیده می شد

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

گمان مي كنم حتما و قطعا از سگ نگهداري خواهند كرد

دوستم که قصد مسافرت داشت و به کسی احتیاج داشت که در آن مدت از سگ نگهبانش نگهداری کند، یک عدد دکتر پیر و متشخصی و پولداری در همسایه گی اش کشف کرده و  در تلاش که روی او تاثیر مثبتی بگذارد و بعد خواسته اش را مطرح کند.
سرانجام آن تصادفی که نیاز داشت رخ داد و همسایه به در خانه آنان آمد
و همه کمک کردند تا پیرمرد با خاطره ای موثر  و ماندنی از آنجا برود
دوستم مانتوی وارونه  پوشیده که سرشانه اش پاره بود(داشته خونه تمیز می کرده )
دختر دوستم  دوان دوان به داخل حیاط می آید در حالی که موهایش به صورت شاخ وایکینگ ها در بالای سرش در آمده بوده و شلواری زیر لباس خوابش پوشیده بوده(خواب مونده بوده حالا می خواسته با عجله لباس بپوشد و برود مدرسه)
گربه خانه به دلیل نا مشخصی جلوی پیرمرد پی پی می پاشد و می رود(این گربه را من دیدم کلا مشکل روحی داره )
سگ مهربان و ملایم و با تربیت مورد نظر بیشترین تاثیر را گذاشته:
به عضو شریف پیرمرد حمله برده  و این حمله  آنقدر شدید بوده که  شلوار  طرف پاره شود

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

صداقتش يعني ...

پيرمرد قد بلند و لاغر مردني  بنگاهي با لهجه بامزه و سيبيلي دو برابر چهره اش،  در تلاش براي فروختن خانه به دوستم مي گفت
- مي دوني چرا دوس نداشتي اين خونه رو؟ خونه بدون اثاث، مثل  آدم لخت مي مانه
- اون  كه خوبه ديدنش
- نه شما منو نگا كن لخت

دستبوس هستند ايشون

همكارمون رفته امريكا ديدن پسرش، به مناسب روز معلم زنگ زده تبريك بگه ، يكي از خدمتكارها دوان دوان مي آيد و گوشي را مي گيرد و با هيجان مي پرسد: حال اوباما خوبه؟

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...