امروز پرروترین زن حامله دنیا را دیدم
و با هم زده بودیم به جاده های روستایی ..اینقد تندتر از من می دوید که پشت سرش به نفس زدن افتاده بودم و هی از تپه ها بالا و پایین می رفت و از حصار باغها رد می شد و حتی پیشنهاد عبور از رودخانه را هم داد که این یکی را قبول نکردم چون همین امروز فهمیده بودم که نه ماهه است و می ترسیدم که همون وسط بزاد
(چرا من با دیدنش به ذهنم نرسیدکه حامله است و نزدیک زایمان و با خودم بردمش روستانوردی ؟ رها همیشه می گه : کلا هیچوقت برای تو سوال ایجاد نمی شه!)
تازه با خوش خلقی هم می گفت خب حالا شناسنامه بچه را همین روستا بزنن کلی می خنده وقتی بزرگ می شه
و آقا
من از همین تریبون اعلام می کنم که سقف انتظارات من از زن حامله به طرز معنی داری بالا رفته ها ...جمع کنید این لوس بازی هاتونو