توی مترو بودم در عالم خودم . زنی سی ساله با چهره ای درد کشیده اومد داخل واگن به همه ما نگاه کرد و نگاهش روی من صورت من مکث کرد. اومد جلو یک فلاپی به من داد و رفت . یک لحضه بعد که از شوک بیرون اومدم بلند شدم با فلاپی در دستم به سمتش رفتم که دستش را به تحکم جلوی من نگه داشت و از قطار خارج شد. در خانه فلاپی را دیدم پر از اسرار مگو بود با امار و ارقام و نام افراد
۲ نظر:
film ziad mibini????
یعنی چی ؟؟؟؟؟؟
کدوم اسرار مگو ؟
ارسال یک نظر