۷ تیر ۱۳۸۶
پاچه های یکدیگر را بلیسیم
دو تا استاد پاچه خوار داریم تو گروه که مدام پاچه هم را می لیسند...این یکی یه دیپلم افتخار توی یه دهکوره ای بابت یه پژوهشی گرفته بود..اون یکی براش رو در اتاق گروه از طرف بقیه استادا(من گه خوردم تبریک بگم) و دانشجوها تبریک می نوشت...همون موقع خبرش دادن مادرت مرد...حالا این یکی داره کاغذ تسلیت رو در گروه واسه اون یکی می چسبونه...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
-
تولدم مبارک
۱ نظر:
ببین خدا وکیلی این اتفاقا واقعا میافته یا از خودت در میاری؟
:)))))))))))))))))
ارسال یک نظر