در بازار میوه و تره بار شمال سرگردان بین رنگها و عطرها مادرم داشت می گفت: یه چیزی هست که هم ناراحتم می کنه هم خوشحال..
همونموقع مردی باسبد پر از سبزی از کنارمان رد شد و با شدت و تحکم بامزه ای گفت: همیشه خوشحال باش فقط خوشحال!!!
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
۱ نظر:
دوستش دارم اندازه یه سبد تربیزه
ارسال یک نظر