چلندر


تعطیلات را به هم چسباندم و در رفتم ...
بین راه که سیاه بیشه نگه داشته بود ..یه جایی که کنار رودخانه پنجره کافه بود وهمه جا را برف گرفته بود و آب بین برفها می درخشید وپیدا وپنهان می شد...روی برفها راه رفتم ...برف خوردم وگلوله برفی درست کردم...هنوز تهران برف نیامده
در اینجا روزها یا به روستا می رم و یا به کنار دریا...مردم روستا از دستم خل شدن از بس این خونه های چوبی قدیمیشون را قیمت کردم...فکر می کنن دیوونه ام ..هی می گن اینا انباری ماست ...این طویله است ..اینجا نون می پزیم ...
- می دونم... چند می فروشین؟
گویا باید برم دنبال یه پیرمردی که می گویند هنوز از این خونه های چوبی می سازه ...اما این قدیمی ها یه حس خوبی دارن ...
رفتم کنار دریا مردی با یک قایق اختراعی روی آب بود ..روی دو مشک سیاه یه تخته انداخته بود که چهار طرفش پارو بود...وقتی به ساحل اومد سراغش رفتم فقط چهار ا ماهی کوچولو داشت وهر چقدر اصرار کردم پول نگرفت..برام اونا رو تمیز کرد منم در عوض هرچی تخمه ومیوه اورده بودم برای لمبوندن کنار دریا بهش دادم...تازه مدام عذر خواهی می کرد که ببخشید کم است...
ناهار خوشمزه ای شد.
کنار دریا پسری را دیدم که رو به دریا داشت یه کارهایی می کرد.. ذوق زیبا شناسی اش را تحسین کردم که با دیدن دریا می تونه تحریک بشه..برایش ارزوی دوست دختری کردم که بتونه کنار دریا با اوبخوابه...
اینجا که می یام متوجه می شم که ناخوداکاه تو تهران نفس عمیق نمی شم ...می ترسم ...و اینجا ...
مثل این می مونه که یکی هر روز صبح می یاد همه جا را با زبون لیس می کشه ..زمین... اسمون... درختا
تمشک زمستونی خوردید...بدست اوردنش مشکل و خوردنش ...شیرین شیرین شیرین...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه