۲ دی ۱۳۸۶

اوفففففففففففففف

و بالاخره ما اجرا رفتیم

عجیبه که نه زمین خوردن و نه دیالوگ یادشون رفت ...بعد از اجرا اقایون داورها سراغ کارگردان را گرفتن..رفتیم دیدم حرف خاصی ندارن فقط به من لبخند می زدند..پرسیدم :امری بود با من ؟

گفتند: نه فقط خواستیم شماراببینیم ..باید نیشاشونو می دیدی...خودتونو بذاری جای اونا..چندین روز از صبح تا شب نشسته باشی و اجراهای متفاوت را ببینی که همه یا تعزیه بودند و یا عروسکی و کودک و حالا در اخرین اجرا یه ده دوازه تا دختر خوشگل سفیدپوش بیان هی برات برقصن هی برقصن ...تو بودی حال نمی کردی...خداییییش

بخصوص که یکی از این کره خرها هر وقت دستشو می برد بالا کمر بلورینش هم دیده می شد...

فکر کنم رفتیم جشنواره

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...