ظلمت یخزده


دوستم در اوج افسردگی است دلایل زیادی دارد که افسرده باشد همان داشتن یک مادر- هیولا کافی است و دودر شدن توسط خواستگاری که زیر حرفش زده...
اما انچه که مرا در مورد او عصبی می کند که خودش هیچ کمکی نمی کند ...که این طبیعی است تمام کسانی که افسرده می شوند کمک نمی کنند...امااینکه خودش در نقش یک دشمن به خودش ضربه می زند مرا خسته می کند از کمک کردن به او ...
می گوید: من افسرده نیستم ..من وا دادم...
می گوید که معجزه ای از بیرون بایدباشد ..دست اویزی که من به ان بیاوریزم
و من می دانم که این دست اویز برای او حتی مرد نیست ..فقط و فقط یک نوع مرد یعنی شوهر هست
وچون شوهر نیست...او هم نیست
او یک عالمه ویژگی مثبت دارد..اگر بخواهدمی تواند زیبا باشد...یک شغل رسمی، یک خانه و یک ماشین دارد...باسواد است و قوه تجزیه وتحلیل بالای در مسائل هنری دارد...
اما اوگمان می کند که بد شانس است و هیچ جوری نمی تواند سرنوشتش را عوض کن،د گمان می کند که همیشه فرصت از دست داده است و همیشه اشتباه کرده است ...و هیچ فایده ای هم نداردکه بخواهد دوباره تلاش کند و یا دیدگاهش را عوض کند، هیچ چیز راضیش نمی کند یا دقیقا به این معنی که لذت نمی برد...همه چیز باعث آزار او می شود...اگر کلاس زبان برود معلم ها ایراد دارند و اگر کلاس ورزش برود همه لات هستند، اگر پیش مشاور برود همه انها بی سوادند و اگر رانندگی کند همه در خیابان وحشی هستند، اگر به مسافرت برود هتلها ایراد دارند ...درواقع هیچ جای این دنیا مطابق میل او نیست وعقیده دارد فقط بی رگ ها می توانند شاد باشند( و در واقع متلکی پنهان به من همیشه خندان هم هست) و اعتراف می کنم خندان او کار بسیار مشکلی است که من گاهی اوقات موفق شده ام
در این 8 سالی که من می شناسمش ذره ذره فرو رفته است و اکنون در لبه پرتگاهی است که من از نگاه کردن به ان هراس دارم ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه