۲۱ دی ۱۳۸۶


خواهرک و مادرک به دلیل سرما و تعطیلی دانشگاه اومدن پیشم ...دوباره خونه داغ شد...

خواهرکم از تو اتاقه می گه :اگه الان همای سعادت بیاد می دونی چه آرزویی داری ؟

گفتم: آره می دونم

گفت: پس آماده باش
و از اتاق اومد ه بیرون... چادر نمازش راسرش کرده لبه هاشو با دو تا دست گرفته و با یه سنجاق قفلی اونو زیر گلوش بسته با یه شلوارک قرمز زیرش در وسط اتاق پرواز می کنه و با دهانش صدایی در می اورد شبیه: فروش... فروش
جلو من رسیده بال می زنه با چهره ای خل چلانه می گه :بپرس دیگه وقتت داره تموم می شه بپرس..دیگه بپرس ..هما میره ها...

از خنده سکته کردم ...همای سعادت تا این حد بی ریخت ندیده بودم

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...