۳۰ دی ۱۳۸۶

آخیییییییییییی

تو اتاق خودمون(دانشکده به بچه های دکتری یه اتاق داده مثلا برای مطالعه!!!!) نشستم...پشت پنجره شاخه های لخ ت...آفتاب زمستونی روی من افتاده ...شوفاژ هم پاهامو گرم می کنه ...یه ناهار خوشمزه هم خوردم...غذای مخصوص سر آشپز...اسمش جوجه چینی بود اما همون مرغ خودمون بود...با خیارشور و هویج پخته و نخود فرنگی و سیب زمین سرخ کرده

حالا یه چایی می چسبه اگه این خدماتیه رو شیره سرش بمالم شاید بشه...بوفه دوره وسرد...اینترنت پرسرعت و مقاله ها در انتظار....

مگه یه آدم دیگه چی می خواد از خدا

به قول بهروز وثوقی تو قیلم کندو

:خدایا شکرت

با همان لحن و صدا شنیدید؟

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...