امشب رفتم افرا
من برای اولین بار تئاتری از بیضایی را دیدم ...مدتها بود که چنین آرزویی داشتم وسرانجام شد
خیلی نگران بودم ...نگران اینکه منِ بی اعتماد به تئاتر ایران نکند که تئاتر او را هم مانند اکثر نمایشهایی که دیده ام ...دوست نداشته باشم ...
اما به محض اینکه اولین نور روشن شد..همان راز همیشگی ...راز جادوی این پیرمرد ...
یه لحظه وسط تئاتر متوجه شدم دارم تئاتر نگاه می کنم..یادم رفته بود...فکر کرده بودم واقعیه ...تئاتر بود ولی واقعی بود...
و اما
طبق معمول همیشه هم مایه مسخره دوستانم شدم ...من دو تا مشکل در تئاتر دیدن دارم یعنی سه تا ..یکی اینکه اولش وسطش و آخرش جیشم می گیره دوم اینکه از تاریکی سالن می ترسم وقتهایی که همه چراغها خاموش می شه سکته می کنم تا روشن بشن وسوم اینکه ... اشکم تو مشکمه!
می دونم زشته، خنده داره، مسخره است ...بعضی وقتا اون صحنه ای که من دارم براش آبغوره می گیریم اصلا گریه دارنیست ...وبقیه دارن مثل ادم نگاه می کنن ومن معلوم نیست توضمیر ناخوداگاه احمقانه ام با چی تداعی معانی و(یا شاید تداعی خاطر کردم) و عین خر ...دقیقا عین خر عر می زنم ...البته حداقل پریسا دیگه می دونه وخودش دستمال بهم می ده اما این طفلک پیرزنی که بغل دست من بود خیلی ناراحت شد ضمن اینکه فکر می کرد چون من دارم گریه می کنم اونم بایدبکنه و طبعا نمی تونست و این صحنه وسط گریه مرا به خنده می انداخت ...اون صحنه که این پسر کوچولوی حیرت انگیز .. محمدرضا زادسرور زخماشو می مالید و می گفت: نه آقا دردنداره مگه ما بچه ایم ...هنوزم اشکمو در می یاره... همه ریمل هام هم از دست رفت...پریسا می گه: فکرکنم چون تو معلمی با افرا هم ذات پنداری کردی ..چون داستان شروع نشده گریه زاریت شروع شده بود...
مسخره اینکه من تا اخرین لحظه مرضیه برومند را نشناختم ...27 سال بوده که روسن نرفته بود...چه کرد...حال کردم از این زن ..چه کرد...این شازه خانم قاجار با اون قر دادن بامزه اش...
تنها خوبی ماجرا این بود که پای یه آقا را اساسی لگد کردم ودر این ضمن توبغلش هم رفتم.. فقط حیف که بعدا فهمیدم صاحب پا وبغل بهرام رادان بوده ...

نظرات

‏Azadeh گفت…
vase 2 khate akhar, khosh be saadatet

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠