تولد تولد تولدم مبارک


ممنون از همه كامنت ها و پيغام ها و اي ميل ها و اف لاين ها..اره تولدم بود
نمی دونم دقیقا چه احساسی دارم...انتظار دارم این روز با بقیه روزها متفاوت باشه که نیست... انقدر در کودکی از این بابت سر خورده شدم که هنوزهم طعم گسش تو دهنمه ...از وقتی از خونه بیرون اومدم دیگه این روزها خوب بوده...خودم جشن می گرفتم ومهمونی راه می انداختم ودیگر منتظر دیگرانی نبودم که همیشه فراموش می کردند .
مدتی است که دیگر جشنی نمی گیرم خود دوستان لطف می کنند و به سراغم می ایند...اما باز هم ان احساس غم کودکانه در من هست. امسال من 38 ساله می شوم وانقدر این عدد برایم دور و غریبه است که بگویم 83 ساله می شوم...احساس می کنم که اعداد از من جلو افتاده اند و من هنوز رشد نکردم...انقدر ذهنم و عواطفم هنوز کم سال است و بدتر از همه عقلم که مدتها است رشد را کنار گذاشته است...من زنان هم سن و سال خودم را می بینم دوستانم باهمسر و فرزندانشان ( و اکثرا بدون همسر با فرزندانشان!) و دغدغه های جدی شان و من بدون هیچ دغدغه جدی...احساس می کنم که یواشکی از زیر زندگی کردن در رفتم و همچنان دارم به سبکی سر می خورم و ناگهان با صورت می خورم تو این عدد 38 سالگی...الان به اینه روبرویم نگاه می کنم و زن جوان مو مشکی را می بینم که با رژلب قرمز خون خری به من لبخند می زند. سعی می کنم ادای خنده را در بیاورم تا چروک دور چشمم را زیاد کنم که می بینم خبری نیست...اما می دانم که این جوانی پایدار نیست و من باید کاری بکنم
می دانم که جلو گذر زمان را نمی شود گرفت اما من تازه راه لذت بردن از زندگی را یاد گرفته ام و دوست دارم که با این توان به سالهای قبل برگردم که در استرس و غصه و دغدغه های احمقانه خودم را آزار دادم...می دانم که من خوب زندگی کرده ام اما این عدد مرا نگران می کند ...گمان می کنم که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و روزی می رسد که در زیر موهای سفیدم همچنان همین ذهن کودکانه راخواهم داشت...به این دنیای بزرگسال و آدمهای بزرگ نگاه می کنم و فکر می کنم تا کی می توانم از دستشان فرار کنم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠