پرآب چشم


دارم یه مقاله می نویسم درباره نگاره های شاهنامه ، رسیدم به اون شعری که فرامرز پسر رستم بالای سر جسد رستم می خواند
آی آبغوره گرفتم آی آبغوره گرفتم
بدان گونه بر خاک تن پر زخون بروی زمین برفگنده نگون
همی گفت کای پهلوان بلند به رویت که آورد زینسان گزند
که نفرین برآن مرد بی باک باد بجای کله بر سرش خاک باد
کلا من نسبت به شاهنامه آلرژی دارم در مورد تمام مرگهای تو این کتاب جوگیر می شم ...مرگ رستم که خوبه... عزادری خواهرای اسفندیار و تهمینه که رسما برای یه مدت تعطیلم ...نه شما بودید وقتی اینو می خوندید چی کار می کردید؟

به مادر خبر شد که سهراب گرد به تیغ پدر خسته گشت و بمرد

بزد چنگ و بدرید پیراهنش درخشان شد از لعل زیبا تنش

براورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان او همی شد به هوش

مر آن زلف چون تاب داده کمند بر انگشت پیچید و از بن بکند

ز رخ میچکیدش فرودآب خون زمان تا زمان اندر امد نگون

همه خاک ره را به سر بر فکند به دندان همه گوشت بازو بکند

به سر برفکند آتش و برفروخت همه جعد و موی سیاهش بسوخت

همی گفت ای جان مادر کنون کجایی سرشته به خاک اندرون

غریو و نژند و اسیر و نزار به خاک اندرون آن سر نامدار

دو چشمم به ره بود گفتم مگر ز فرزند و رستم بیابم خبر

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه