عمو بزرگ

یه پیرمرد خیلی با مزه ای تو فامیل ما هست که وقتی می ری خونه اش باید مواظب باشی کنارش نشینی واگر نشستی هیچ حرفی که یه جوری به داستان موسی ربط داشته باشه نگی واگرنه گیرت می آورد و داستان حضرت موسی را از اول تا آخر تعریف می کند (فکر کنم تا به حال 5 بار برای خودم و 3 بار برای مادرم و 2 بار برای خواهرک گفته)این دفعه حواسم نبود وکنارش نشستم وبهش گفتم رفتم علی بن حمزه...
در ادامه من داستانهای زیر را شنیدم:
داستان علی بن حمزه(سرشو که زده بودن سرش را گذاشته زیر بغلش از فلکه اطلسی اومده چهارراه حافظیه بعد مرده)
داستان حاج سید آج غریب (فکر می کردم سید حاجی غریبه حالا فهمیدم سید تاج الدین غریب بوده)
داستان حضرت موسی( جلو راه می رفته که پشت پای دختر های یعقوب و نبینه جای سردار رادان خالی)
داستان حضرت خضر( یادم نیست)
وزمانی که داشت داستان حضرت عیسی شروع می شد دختر خاله ها نجاتم دادن...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠