شب است و با دختر خاله ها و خواهرک در اتاق کوچک دراز کشیده ایم و باز هم یکی از شخصیتهای تخیلی دختر خاله ظاهر می شود...می گه که اون یه فلامینگومقاومه...(فکر کنم منظورش مهاجره) و اعتقاد داره که برای مهاجرت دیرش شده و باید بره و در همان حال که به شکم خوابیده به سرعت بال می زند...و اصرار داره که هم مهاجرت کبری داره و هم مهاجرت صغری (فکر کنم با هجرت و غیبت قاطی کرده) در پایان هم خودش را معرفی می کند: فلامینگو(وخواهرکش اضافه می کند یا همان گو...)
۷ فروردین ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
-
تولدم مبارک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر