شب است و با دختر خاله ها و خواهرک در اتاق کوچک دراز کشیده ایم و باز هم یکی از شخصیتهای تخیلی دختر خاله ظاهر می شود...می گه که اون یه فلامینگومقاومه...(فکر کنم منظورش مهاجره) و اعتقاد داره که برای مهاجرت دیرش شده و باید بره و در همان حال که به شکم خوابیده به سرعت بال می زند...و اصرار داره که هم مهاجرت کبری داره و هم مهاجرت صغری (فکر کنم با هجرت و غیبت قاطی کرده) در پایان هم خودش را معرفی می کند: فلامینگو(وخواهرکش اضافه می کند یا همان گو...)
۷ فروردین ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر