۷ فروردین ۱۳۸۷


شب است و با دختر خاله ها و خواهرک در اتاق کوچک دراز کشیده ایم و باز هم یکی از شخصیتهای تخیلی دختر خاله ظاهر می شود...می گه که اون یه فلامینگومقاومه...(فکر کنم منظورش مهاجره) و اعتقاد داره که برای مهاجرت دیرش شده و باید بره و در همان حال که به شکم خوابیده به سرعت بال می زند...و اصرار داره که هم مهاجرت کبری داره و هم مهاجرت صغری (فکر کنم با هجرت و غیبت قاطی کرده) در پایان هم خودش را معرفی می کند: فلامینگو(وخواهرکش اضافه می کند یا همان گو...)

هیچ نظری موجود نیست:

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،  من نیستم ،  به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و...