شب است و با دختر خاله ها و خواهرک در اتاق کوچک دراز کشیده ایم و باز هم یکی از شخصیتهای تخیلی دختر خاله ظاهر می شود...می گه که اون یه فلامینگومقاومه...(فکر کنم منظورش مهاجره) و اعتقاد داره که برای مهاجرت دیرش شده و باید بره و در همان حال که به شکم خوابیده به سرعت بال می زند...و اصرار داره که هم مهاجرت کبری داره و هم مهاجرت صغری (فکر کنم با هجرت و غیبت قاطی کرده) در پایان هم خودش را معرفی می کند: فلامینگو(وخواهرکش اضافه می کند یا همان گو...)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه