روز چهارم ابشار ب19


رفتم آبشار 19 ب این شماره روی صفحه موبایلم افتاده بود...یاد سیاره شازده کوچولو افتادم وقتی ستاره شناسها کشفش کرده بودند...گلهای ریز زرد رنگی اطراف آبشار بود که خیلی عزیز بودند..تمام مسیر هم گلهای شیپوری سفید در اطراف درختها پیچیده بودند و یک درختچه با گلهایی که عطری شبیه به نسترن داشت...خیلی دوست دارم گلها را به نام بخوانم اما فقط پونه ها را می شناختم. یک مار آبی دیدم که سرش را روی سنگریزه های اطراف آبشار گذاشته بود و بدنش همراه با موجهای اب تکان می خورد...خیلی هوس پریدن در آب را داشتم ولی زمانی تا زانو رفتم توآب هوسش از سرم پرید...sرد بود ها...
انجیر کوهی هم اطراف آبشار بود اما متاسفانه تمشک ها هنوز نرسیده بودند... در ابتدای راه گاوها هم که مثل همیشه همراهیمان می کردند با ان چشمهای درشت و مژه های فر زده...یاد پسرک قصه های علی اشرف درویشان می افتم که عاشق چشمان یک گاو شده بود
و بازگشت از آبشار یکی از گاوها دیدم که در دهکده جلوی سوپری ایستاده و خودش را در شیشه مغازه نگاه می کرد...


شب در ویلا برق رفته است شمع روشن کرده ایم خواهرک که عشق کریس دبرگ و پینک فلوید است موبایلش را روشن کرده وهمراه انان می خواند و من از حسادت به لهجه اش دارم می میرم ...مادرک به من می گوید رمانتیک... آن وقت خودش وقتی رفت در تراس نماز بخواند صدایمان زده و می گوید که به دیدن ستاره ها برویم.. رفتن برق باعث شده که ستاره ها دیده بشن..حالا همه تو تراس زیر پتو دراز کشیده ایم و به آسمان منفجر شده از ستاره ها نگاه می کنیم...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠