۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

جبران


غزل روی پام بود و هر ازگاهی می بوسیدمش و نوازشش می کردم به من گفت: خاله گیس طلا ماچم نکن سرما خوردم تو هم سرما می خوری سرت ...تنت ...همه دردمی گیره

عرفان که کنارم نشسته بود به سرعت گفت: خاله گیس طلا منو ماچ کن من هیچی نخوردم..هیچ جات درد نمی گیره

هیچ نظری موجود نیست:

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...