دارم بعد از عمری برای اولین بار گلستان سعدی می خونم ...یکی از رفتارهای قابل ستایش اموزش و پرورش در ایران بیزارکردن دانش اموزان از ادبیات کهن است. از سعدی تنها چیزی که به یاد دارم" حکایت پند اموز از گلستان سعدی" که همین عبارت برای فراری دادن هر نوجوانی کافی است "پند"
اما حالا دارم فکر می کنم وبلاگ یه آدم با حال را می خونم ..بعضی جاها واقعا از خنده ترکیدم...حتی حالت صورت سعدی را موقع خواندن می دیدم. مثل این یکی:
یکی در مسجد سنجار(۱)، به تطوع(۲) بانگ گفتی(۳)، به ادایی(۴) که مستمعان(۵) را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکسیرت، نمیخواستاش که دل آزرده گردد، گفت: ای جوانمرد! این مسجد را موذناناند قدیم(۶)، هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام(۷)، تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی. بر این قول، اتفاق کردند(۸) و برفت. پس از مدتی، در گذری پیش امیر بازآمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی(۹) که به ده دینار از آن بقعه به در کردی، که اینجا که رفتهام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند(۱۰).
امااز اون بامزه تر زیر نویس های بود که مثلا برای شیر فهم کردن خواننده بود. به این یکی توجه کنید اصل اثر و شرح دشواری های ویراستار محترم!
پیرمردی حکایت کند که: دختری خواسته بود[م] (۱) و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذلهها ولطیفهها گفتی(۲)، باشد که موانست پذیرد و وحشت نگیرد(۳). از جمله میگفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختات بیدار(۴) که به صحبت پیری افتادی پخته، پرورده، جهاندیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده که حق صحبت میداند و شرط مودت به جای آورد(۵)، مشفق و مهربان، خوش طبع و شیرین زبان.
تا توانم دلات به دست آرم ور بیازاریام، نیازارم
ور چو طوطى ، شکر بود خورشات جان شیرین فداى پرورشات(۶)
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب، خیرهرای سرتیز، سبکپای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه، رایی زند(۷) و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.
وفادارى مدار از بلبلان، چشم که هر دم بر گلى دیگر سرایند
خلاف پیران که به عقل و ادب زندهگانی کنند، نه به مقتضای جهل جوانی.
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار که با چون خودى گم کنى روزگار
گفت: چندین بر این نمط(۸) بگفتم که گمان بردم که دلاش برقید من آمد(۹) و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: چندین سخن که بگفتی، در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابلهی خویش که گفت: زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، بـه که پیری(۱۰).
لما رات بین یدی بعلها شیئا ً کارخی شفهالصائم
تقول هذا معه میت و انما الرقیة للنائم(۱۱)
***
زن کز بر ِ مرد، بى رضا برخیزد بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست الا به عصا، کیاش عصا برخیزد؟ (۱۲)
فیالجمله، امکان موافقت نبود(۱۳) و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت(۱۴) برآمد، عقد نکاحاش بستند با جوانی تند و ترشروی، تهیدست، بدخوی؛ جور و جفا میدید و رنج و عنا(۱۵) میکشید و شکر نعمت حق همچونآن میگفت که الحمدللاه که از آن عذاب الیم، برهیدم و بدین نعیم مقیم(۱۶) برسیدم.
با این همه جور و تندخویى بارت بکشم که خوبرویى
***
با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگرى در بهشت
بوى پیاز از دهن خوبروى نغزتر آید که گل از دست زشت (۱۷)
توضیحات:
(۱) این «م» در نسخهی معیار نیست، اما من آن را اضافه کردهام و گمانام با کمی دقت در سیاق عبارت، معلوم شود که بر خطا نبودهام * دختری خواسته بودم: دختری را به همسری گرفته بودم
(۲) معنی چند جملهی اخیر: خانه را به مبارکباد قدم او، به گل آراسته بودم و در آن خلوت دلخواسته، مهر در عشق یار بسته، با او روزگار میگذراندم. چه شبهای دراز که تا صبح به راز و نیاز با او و مطایبه و بذلهگویی سپری کردم
(۳) معنی جمله: بلکه با من مانوس شود و پیریام سبب هراس او نشود
(۴) چشم بخت بیدار بودن: کنایه از خوششانسی و اقبال نیکو
(۵)حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد: حرمت دوستی و مصاحبت را پاس دارد
(۶) معنای بیت: اگر غذای تو به مثال طوطی، شکر باشد، من جان شیرینام را فدای تو میکنم تا از آن بهره بگیری و رشد کنی
(۷) معجب: متکبر* خیرهرای: خودرای * سرتیز: خام مغز * سبک پای: گریز پای * هر لحظه رایی زند: هر دم، تغییر عقیده دهد و بر کار دیگری جهد کند
(۸) بر این نمط: به این شیوه، بر این سیاق
(۹) دلاش بر قید من آمد: اسیر محبت من شد
(۱۰) قابله: به گمان من اینجا معنی «دایه» را میدهد، چه اینکه قابله نمیتواند به کودک سر از رحم درآورده اینچوناین سخنی گوید، اما دایه که با کودک سالدارتری مواجه است، چرا * معنی عبارت: اگر تیری به پهلوی زن جوانی فرو رود، شکیب بر درد آن آسانتر است از شکیب بر پیری که یار او شود!
(۱۱) معنی قطعهی عربی: زن هماین که چیزی فروآویختهتر از لب روزهدار در پیش شوهر خود دید، میگوید: این (=افزار تناسل) که او دارد، چون مردهایست و همانا تعویض و افسون، خفته را برمیانگیزد اما مرده را نه! (گلستان، به کوشش دکتر خطیب رهبر، صفحهی چهارصد و هفده)
(۱۲) بیت اول این قطعه، به نظر من از نغزترین و پرمغزترین بیتهای سعدیست؛ روانشناسی، سالها بعد توانست این موضوع را تبیین کند که ارضانشدن زن در رابطهی جنسی، منشا بسیاری از اختلالات روانی و مشکلات خانوادهگی است. «برتراند راسل» (فیلسوف نامدار انگلیسی) در کتاب «زناشویی و اخلاق» حتا ریشهی غرغرهای زنان را هم ارضانشدن آنها در سکس میداند.
معنی بیت دوم: پیرمردی که جز با کمک عصا از جا خاستن نتواند، عصای او (آلت تناسلیاش!) کی تواند که برخیزد؟!
(۱۳) امکان موافقت نبود: سازگاری ممکن نبود
(۱۴) عدت: عده؛ طبق شریعت اسلام، زمانیست که زن پس از طلاق باید شوهر نکند تا وضعیت حاملهگی او مشخص شود. جالب اینجاست که این مهلت، برای آنان که طلاق میگیرند معادل سه حیض (سه ماه) و برای آنان که شویشان میمیرد معادل چهارماه و ده روز است! معلوم نیست که حالا که به واسطهی پیشرفت پزشکی، خیلی زودتر از این مدت میتوان بارداری را تشخیص داد، همچونآن این قانون لازمالاجراست؟!
(۱۵) عنا: زحمت، رنج، مشقت
(۱۶) نعیم مقیم: نعمت بردوام و بیزوال
(۱۷) معنی بیت: بوی بد پیاز که از دهان شاهد زیباروی ساطع میشود، از رایحهی خوش گلی که زشترویی در دست دارد، دلپذیرتر است.
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
سعدی عزیز
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر