امروز تو فرهنگسرا یه دختر جوان و جذاب برام چای آورد... همیشه یه پیرزن شلخ ته چایی می اورد که پاهاشو رو زمین می کشید و با دست چپ دست می داد که من خیلی بدم می اومد ...چای اش هم همیشه بدمزه وسرد بود
در مورد دختر پرس و جو کردم...گفتند: سه تا خونواده تو یه خونه قدیمی هستن که میراث فرهنگی سالهاست قراره بخرتش...دستشویی خونه قابل استفاده نیست و همه می رن مسجد و مدرسه محل... باباهه راننده تاکسیه که خرج هر سه خانواده را می ده ...خانواده مادرش، خواهرش و خودش...این دخترک هم پارسال دانشگاه قبول شده اما باباش نذاشته بره
گفتم :خوب بذارینش جای همون پیرزنه ، یک کمکی هم به خانواده اش می شه ...
گفتند: دختر همون پیرزنه است حالا اومده کمک مادرش آخه مادره کلیه اش را فروخته تا باباهه بتونه این تاکسی را بخره...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠