امروز تو فرهنگسرا یه دختر جوان و جذاب برام چای آورد... همیشه یه پیرزن شلخ ته چایی می اورد که پاهاشو رو زمین می کشید و با دست چپ دست می داد که من خیلی بدم می اومد ...چای اش هم همیشه بدمزه وسرد بود
در مورد دختر پرس و جو کردم...گفتند: سه تا خونواده تو یه خونه قدیمی هستن که میراث فرهنگی سالهاست قراره بخرتش...دستشویی خونه قابل استفاده نیست و همه می رن مسجد و مدرسه محل... باباهه راننده تاکسیه که خرج هر سه خانواده را می ده ...خانواده مادرش، خواهرش و خودش...این دخترک هم پارسال دانشگاه قبول شده اما باباش نذاشته بره
گفتم :خوب بذارینش جای همون پیرزنه ، یک کمکی هم به خانواده اش می شه ...
گفتند: دختر همون پیرزنه است حالا اومده کمک مادرش آخه مادره کلیه اش را فروخته تا باباهه بتونه این تاکسی را بخره...
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر