خیط

اومدم دانشكده اتاق خودم...آخرين بار كه اومدم رو درخت پشت پنجره برف نشسته بود و الان از برگ سبز منفجر شده...وسط هواي آفتابي داره بارون مي ياد..شيرازي ها مي گن گرگ زاييده...ناهار خوشمزه دانشكده را خوردم بيفتك مرغ با يك عالمه پاسفره اي كه عاشقشونم بخصوص اون ترشي كلم قرمزش...

دارم رو مقاله جديدم كار مي كنم درباره آئين هاي مرگ در ايران باستان...اون وقت اينقدر زندگي پشت پنجره است...خوبم...چايي دارم مي خورم با اين شكلات نارگيلي ها كه خيلي دوست دارم...

امروز رفتم چك دستمزدم را بگيرم ...تهيه كننده با لبخند گفت كه هيچي پول نداره

منو بگو كه تا اون لحظه با اين پول چه كارها كه نكردم...خريد دوربين ديجيتال آخرين مدل( اون مدلي كه ديگه بعد از اون هيچ مدلي ديگه نيست مي گما)، خريد يه كلبه تو شمال(همون كه يادتونه ...همون)، خريد ماشين(البته اگه يه روز گواهينامه گرفتم)...

هرچند هميشه آخر كار مي ذارم رو پول پيش خونه ...اما آرزوش كه ايرادي نداره...داره؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠