امروز صبح تمرين تئاتر آرش کمانگیر داشتيم.بچه ها خیلی بهتر شده بودند و لذت مي برند از كارشان...زماني كه يك صحنه پر از هماهنگي هاي مشكل را تمام كردند.. همه ساكت شدند و بعد از مدتي شروع به دست زدن كردند كه نمي دانم براي خودشان بود و يا جادوي كلمات نمايشنامه...
من آن لحظه را دوست دارم كه هومان در جواب پرسش آرش درباره دليل خيانتش به ایران می گفت:
- خواستم بدانم که عشق به وطن هنوز در من هست...
دخترك مکث می کرد، از آرش رو بر مي گرداند و می گفت
- و نبود..

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟