همسایه طبقه بالائی با یه کاسه سوپ جو اومد دم در...تعجب کردم اولین بار بود که برایم غذا میآورد و برای مهمونی پنج شنبه شب دعوتم کرد باز هم تعجب کردم ، اولین بار بود که دعوتم می کرد به خانه اش...تشکر کردم و گفتم که آن روز دیر می آیم و خسته ام و..او اصرار کرد و آخر کار منظورش را رساند که تولدش است و متوجه شدم که باید بروم...
ان روز تا عصر تدریس داشتم و وقتی خونه رسیدم از اصوات معلوم بود که قسمت دنس تموم شده و به قسمت سکوت شیرین خوردن رسیده اند به سرعت دوش گرفتم و لباس پوشیدم و هدیه را کادو کردم و بالارفتم تاقضیه را به سرعت ختم به خیر کنم و برگردم بخوابم، در زدم و زمانی که در باز شد وداخل شدم سرمای حضورم را احساس کردم...این سرما زمانی شدید تر شدکه باعنوان خانم دکتر و استاد دانشگاه معرفی شدم ...وحشتزده داخل شدم و مودبانه نشستم... تمام زنان درون مجلس بالای 80 کیلو وزنشان بود و این تازه حداقل وزن موجود بود و همه لباسهای مجلسی چین دار و بلندی پوشیده بودند و آرایشگاه رفته بودند و یک ظرف بزرگ در دست هر کدام بود با دهان هایی که تا چند ثانیه قبل می جنبید..اون وقت من باموهای خیس اونجا نشسته بودم با شلوار جین و تاپ عین مارمولک در بین فیل ها
درسکوت ایجاد شده میزبان که حتی اسم کوچکش رانمی دانستم برایم غذا آورد و من هم کادو رابه او دادم و اوهم تشکر کرد وباز هم سکوت لعنتی ...واقعا نمی دانستم باید چی کار کنم ...سرانجام یکی از چاق ترین و پیرترین انها با صدای کلفت ومردانه سکوت راشکست وگفت:
- هیکلت خیلی دست نخورده است مگه شوهر نکردی؟
اصلا انتظار چنین سئوالی را نداشتم ...اب دهانم را قورت دادم و با لحن داشی خودش جواب دادم
- نه
- چرا؟
- ازشون خوشم نمی یاد
گوشه لب های کلفت زن اندکی بالا رفت
- از چی خوشت نمی یاد؟
- از شوهر
- خوشت نمی یاد؟
- نه
به تدریج لبخند زن به خنده تبدیل شد...لیوانش را کوبید رو میز و خنده کت و کلفتی کرد و رو به همه نعره زد:
- ما هم خوشمون نمی یاد...مگه نه؟
فضای سرد مهمانی ترک خورد و همه تایید کنان شروع کردند به خندیدن
- براش غذا بیارید سالاد... نوشابه ...ژله یادتون نرده
و جلوی من پر از خوردنی شد...همه ماجرا را عین سینما بود ...انگار وسط یه فیلم وسترن بودیم تو صحنه کافه ...یا یه پدرخوانده مونث...
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
مادرخوانده
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
۲ نظر:
وااای خدا مردم از خنده. گیس طلا تصور صحنه ی مهمونی :)))))))))))))))
باعث شدی منم یادم بیاد:))))))))))
ارسال یک نظر