۸ خرداد ۱۳۸۷

روز دوم
اومدم کنار دریا روی نیمکت دراز کشیده ام ، سرم را روی پای خواهرک جوجه باستان شناسم گذاشتم و او برایم سه دوره تمدن ایلام را بلبلی می کند و من از اسمهای رکیک پادشاهانشان می خندم ...دریا روبرویم است فیروزه ای و خوش صدا ...رنگش لحظه به لحظه عوض می شه اول خاکستری بود بعد نقره ای شد هرچه آفتاب بالاتر می ره رنگش تیره تر می شه الان سبز- آبیه ... آفتاب ساقهایم را گرم می کند و هوا عطر آلود است...خوشبختی مگرچیز دیگری هم هست؟(غیر از آب پرتقال تو لیوان نارنجی)
در روستا اما زنان شالی را کاشته اند سبز و زیبا با انعکاس آسمان در آب هایش...اطراف شالیزار ها پر از گلهای زرد رنگ است که نمی دانم نامش چیست اما شبیه گلایول است ..

از روستا ماست و شیر گرفته ام در بازگشت به مادرک می گویم من احتمالا در زندگی قبلیم اگر شمالی نبودم حداقل دهاتی بوده ام که عصرها وقتی از روستا باز می گردیم دلم می گیرد... انگار که در آنجا خانه ای با خانواده ام را جا گذاشته ام

هیچ نظری موجود نیست:

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،  من نیستم ،  به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و...