جنگل ابر روز سوم

روز سوم
به خاطر ماجرای دیشب طیبه اجازه داد که تا 8 صبح بخوابیم اما کمتر کسی تونست از درد بخوابه..... صبح فردین رفته گوشه دیوار با یه چادر و می گه لطفا کسی توجه نکنه می خوام شلوارمو عوض کنم...طبعا همه بهش نگاه می کردم و او مدام مچ می گیره: ا ا ا شما چرا توجه داری؟
طیبه طبق معمول با اون روابط عمومی و کازیرمای غیر عادی که داره با مسئول شورایاری روستا دوست شده و حالا باکلی اطلاعات اومده مسجد و داره تعریف می کنه که مردم روستا حق ندارن گاوهاشونو تو جنگل ببرن برای چرا که مبادا جنگل خراب شه...اونوقت دولت با قاچاقچی های چوب همدسته...مهدی فورا سرش را توی یقه اش می کند و در حالی که طیبه را به یقه اش نشان می دهد با میکروفونی نامرئی صحبت میکند: بله بله خودشون هستن...بله شخصا به رئیس جمهور توهین کردن ...
من تمام لباسهای داخل کوله ام خیس شده وشلوار ندارم و پسرها به شیوه مانکنها جلوی من راه می روند تا من ببینم شلوار کدامشان به من می خورد(تو مسجد؟)
مسجد را جارو زدیم و به راه افتادیم ...روستای شیرین اباد را در نور صبگاهی دیدم با شربتی مخصوص خودشان که خیلی خوشمزه بود...و گلهای بابونه به صورت بوته های بزرگ در همه جا پراکنده بود...روستا در بالا بود و جاده مارپیچ به سمت پایین می رفت و مزرعه های سبز و آبی با لکه های ابر اینجا و انجا ...صنم مدت طولانی به این صحنه نگاه کرد و بعد انگار که داره رازی را می گه به آرومی به من گفت: می دونی من تا به حال منظره به این زیبایی ندیده بودم ؟
به راه افتادیم و در همان ابتدای جاده یک موتوری که می خواست به من بگوید:جوووووووووووووووووووون!!!
در محاسباتش در زمینه فاصله اشتباه کرد وکوبید به بنده وکوله پشتی ام راپاره کرد...به خاطر آسیب دیدگی بعضی از بچه ها بقیه راه را با مینی بوس به سمت علی آباد کتول رفتیم...آقا هرچی پشت سر این شهر صفحه می زارن دورغه! یک شهر کوچک تر و تمیز با یک دانشگاه آزاد خیلی خوشگل ... فقط بی سلیقه ها آقا چرا اسمتان را عوض نکردید ...از آنجا به آبشار کبودوال رفتیم و من شرمنده ام که اعلام کنم من همان پایین آبشار ماندم و چند نفری بالا رفتند... منم که طبق رسم دیرینم که باید حتما در هر سفری پرید باشم...خب شدم دیگه ...ما ماندیم در یک جنگل زیبا و ناهار خوشمزه و خنده وخواب دلچسب...آنهایی که برگشتند تا جایی که می توانستند ما را سوزانند که تنها آبشار خزه ای ایران بود و اینا
بعد از یکروز استراحت کافی پیاده روی را دوباره شروع کردیم...فردین یه مار گرفته توی بطری انداخته و بهش می گه ماری پسرم...وقتی هم که همه دلسوزی می کنند برای ماره فردین با صدای اکبر عبدی تو فیلم مادر می گه: می گه می خوام ببرمش شهر درس بخونه پیشرفت کنه براش خوابگاه می گیرم پنج شنبه جمعه بیاد اینجا خونوادشو ببینه ...
اونوقت مهدی جلوی بطری با نی آهنگ هندی می زنه ...در مسیر زیبا خرابکاری های دولت را در از بین بردن جنگل به بهانه سد و جاده فراوان مشاهده کردیم...تا غروب راه رفتیم و خیلی چسبید...و معلوم شد که سارا مثل اکثر نابینایان صدای حیرت انگیزی داشت و با مهدی همخوانی های دلپذیری داشتند...
درست زمانی که خورشید تبدیل به یک دایره سرخ سوزان(توصیف بیتا شبیه قرص ویتامین ث) شد سوار ماشین شدیم. در راه بچه ها تمام تلاششان را کردند تا فاطمه شام پیتزا بدهد و مهدی مدام می خواند: فاطمه دوستت داریم و فاطمه هم به آرامی گفت مهدی منم دوست دارم که دوباره جوان ترک ساده لوح مهدی ظاهر شد که میگفت: تو رو قران راس می گی؟تو رو خدا دوباره می گید؟
رفتیم گرگان...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠