شب پارک گرگان


به گرگان رسیدیدم و با کمک کوهنوردی مبل فروش جای مناسبی برای چادر زدن پیدا کردیم...یک پارک بودی با ساختمانی قدیمی در آن به نظر می رسید که روزی عمارت اربابی بوده که حالا پارک شده باشد با آن ردیف سروهایش... نوبت شام با گروه من بود و طبق معمول همکار های من غیبشان زد و مجبور شدم یک کوه سیب زمینی را به تنهایی پوست بگیرم...نه می توانستیم در پارک آتش روشن کنیم و نه خودمان چراغی داشتیم...همسایه هایمان یگ گروه بسیجی میانسال جنوبی بودند که با کنجکاوی دوستانه ای از من درباره ما سئوال می کردند و زمانی که متوجه آشپز بودن من شدند، یک در دیگ غول آسا به عنوان ماهیتابه، اجاق گاز و نمک به من قرض دادند. خودشان حسابی مجهز بودند و پشت ماشین همه چیز داشتند و اشپز حرفه ای شان چنان بوی ماهی راه انداخته بود که بیا وببین و به شدت نگران همکارش(بنده) بود که آیا می تواند یک دیگ سیب زمینی را سرخ کند یا نه!!!سرانجام با کمک بقیه سیب زمینی و سوسیس ها را سرخ کردم ولی انقدر دیر که نصف بچه ها به خواب رفته بودند اما حتی یک دونه سیب زمینی هم باقی نموند..بچه ها بساط قلیان را به راه انداختند که من به خواب رفتم ...آی بدم می یاد از قلیون آی بدم می یاد
روز چهارم
صبح در جوار همسایگان بسیجی از خواب بیدار شدم و زمانی که برای وضو از کنارم رد می شدند در حال شانه کردن موهایم با آنان سلام و احوالپرسی می کردم و آنان وحشتزده جوابم را می دادند و فرار می کردند...اما فرصت کردیم که آب جوش برای چای را ازشان بگیریم(البته طاهره اصرار داشت که نباید گول محبتشان را بخوریم زیرا این روش آنهاست برای نفوذ در قلب مردم! البته بیشتر به نظر می رسید ما در قلب انان رفته باشیم تا آنان در ما !!!)...یک پسربامزه صبح به همه چادر ها نان داغ می فروخت(شغل کاذب؟)
فاطمه جزو گروه صبحانه بود و برای اینکه مجبور نشود ظرف بشورد ما را مجبور می کرد قاشق در ظرف خامه بزنیم و مهدی هم مدام می گفت: خامه مثل شعر می مونه...مهدی کلا برای هر غذایی که زود تموم می شد همین عبارت را به کار می برد ...طیبه تازه یادش آمد که افراد گروه را به یکدیگر معرفی کند و من هر چقدر اصرار کردم که آنجلیناجولی هستم باور نکردن اونم فقط به این خاطر که براد سر فیلمبرداری بود نتونست با من بیاد
فاطمه می گه کسی نمی خواد جورابشو دور بندازه؟ من می خوام کفشاموبشورم!(همه خل شدن) فردین داره دنبال مارش می گرده...
معلوم شد که هیچ بلیط قطاری برای بازگشت نیست بنابراین کسانی که نگران بودند در ترافیک فردا گیر کنند به ترمینال رفتند و 13 نفر باقیمانده که به دلیلی نا معلوم نگران نبودند به سفر ادامه دادند. هر کاری کردم یکی کم شود از نحوست بیفتیم نشد که نشد! بیتا می گه وای چقدر سبک شدیم
بعد از اینکه گروه انشعابی و سارا به ترمینال رفتند ما تصمیم گرفتیم به بندر ترکمن برویم ویادمان آمد که سارا هم دوست داشت به بندر ترکمن برود ومهدی را فرستادیم تا برود سارا را برگرداند، وقتی مهدی رفت فهمیدیم که ما هم خودمان برای رفتن به بندر ترکمن باید به ترمینال برویم(من می گم همه خل شدن)
فردین دیوانه از اینکه می خواد متاهل بشه خوشحاله(چون فاطمه قراره ناهار برامون پیتزا خانواده بخره)
و رفتیم بندر ترکمن

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠