(روزدوم عصر) جنگل ابر


بعد از ناهار ابرها آنقدر بالا آمدند که ما را در خود فرو بردند...لباسهای گرم را بیرون آوردیم و به راه افتادیم نزدیک به هم ...تنها چند متر فاصله در مه ناپدید می شدی...باز هم آوازخوانان به راه افتادیم درخت ها تنک بیشتر و بیشتر می شدند وسرانجام به جنگل تبدیل شدند و مه تبدیل به باران ریزی شد که بسیار دلپذیر بود...بازار آواز و خنده وشوخی برپا بود..مهدی به اقای زمانی کلی تعارف زد که کوله او را برایش حمل کند وسرانجام زمانی که آقای زمانی پذیرفت و مهدی کوله را انداخت...به ثانیه ای چهره اش تغییر حالت داد و به سرعت گفت: آقای زمانی ..خوردم...
از آن به بعد تا آخر سفر تنها بردن نام آقای زمانی مترادف بود با..خوردن
اما به تدریج باران شدیدتر شد و گل ولای شدیدتر...تا مدتی قضیه به شادمانی گذشت پسرها به دخترها در حمل کوله ها کمک می کردند و فردین مدام چوب دستی می ساخت... بیتا با دو تا چوب دستی راه می رفت و من نگران سارا بودم که خود ماجرایی دارد...سارا یکی از آن دختران نابینا است که فیلم می سازد و کتاب شعرش هم چاپ شده و ...بله راهپیمایی هم می آید...چطور؟ خیلی بهتر از فاطمه که چشم دارد و 15 بار زمین خورد...
به تدریج این شک که راه را گم کرده ایم شدیدتر شد...دیگر حتی از موتورهای گاه به گاه هم خبری نبود...جاده تبدیل به رودی از گل و لای شد و هوا رو به تاریکی می رفت...اگر شب می شد چادر داشتیم بزنیم اما تا مغز استخوانمان خیس شده بود...و هیچ امکان درست کردن آتش نبود...و سالم ماندن تا صبح در آن سرما ؟...حقیقتا مهدی و فردین تمام تلاششان را برای شادی بچه ها می کردند ...اما ساعتهای سرگردانی خیلی زیاد شده بود...اولین نفر بودم در جلوی گروه انقدر که ترسیده بودم و می خواستم زودتر این شیرین آباد را پیدا کنم ...بیشتر به طرز احمقانه مادرانه ای نگران بیتا والهام بودم که برای اولین بار با خودم اورده بودمشان وجفتشان مدام زمین می خورد و سراپا گل و لای بودند و زانوی هردویشان آسیب دیده بود... ازگروه جدا شدم و شروع به دویدن کردم... بدون ذره ای جای خشک در تمام بدنم ...وحشتزده ... در حالی که یک متر جلوتر از خودم را نمی دیدم..باران از روبرو در صورتم می خورد.. بعد از مدتی دویدن صدای سگ شنیدم ...در عمرم اینقدر این صدا خوشایند نبود...فریاد می زدم و در ان هیر و ویر خودم از جمله ای که می گقتم خنده ام می گرفت انقدر که این دیالوگ تکراری را در فیلمها شنیده ایم.. خیلی مسخره بود:کسی صدای منو می شنوه؟ اونجا کسی هست؟
بالاخره یکنفر جوابداد و از میان مه جوانی چوپان با سگ و گاوهایش بیرون امد...ای خدا...در ان لحظه زیباترین مرد زندگیم بود...حیرتزده به من نگاه کرد:شما اینجا چی کار میکنی...
بهش گفتم که بقیه گروه در گل مانده اند وماشین و یا حتی اسب و الاغی هم کافی است که انها را بیاوریم و یا حتی یک سقف...بامزه اینکه هیچکدام را نداشت ...گفت که راه را اشتباه امده ایم وخطرناکترین مسیر را انتخاب کرده ایم و قبل از ما هم یک گروه گم شده اند...تنها جمله دلگرم کننده اش این بود که تا روستا نیم ساعت بیشتر راه نیست...دوباره برگشتم و به دورغ به بچه گفتم که به روستا رسیده ایم...همزمان با این خبر ..باران نیز به تدریج بند آمد و از رود گل بیرون آمدیم و چوپان جاده روستا را نشانمان داد.. زمانی که پشت آن پیچ...همان پیچ همیشگی ...روستا را دیدم روی تخته سنگی نشستم...پاهایم از دست رفته بودند ...اصلا نبودند...بچه ها یک یک آمدند و از کنارم رد شدند و..تا به حال این چنین به انتهای توانم نرسیده بودم...
اما روبرویم یک دره با کوههای سبز تیره بود با شیروانی های خاکستری خانه ها در میان مه آبی رنگ ، چراغهای زرد روستا ، مزرعه سبز و آبی جو و مترسک سیاهپوش...زیبا زیبا
به مسجد شیرین آباد رفتیم...هیچکس باور نمی کرد که سرانجام به جایی گرم و خشک رسیدیم...کفش ها ،صورتها و دستها ی گل آلود ...لباسها...
درمسجد بخاری هیزمی بود و چراغ نفتی وسماور و همه اینها معنایی متفاوت داشتند...لباسها را عوض کردیم شستیم خشک کردیم...گروه شام از روستا نان داغ خریدند اما کسی حتی نای غذا خوردن نداشت و خنده و درد مخلوط شده بود...شخصیت جوان ساده لوحی که مهدی در این سفر خلق کرده بود با لهجه ترکی می گفت: اما اینجا که با کوه فرگ داره؟ آدم کوه که می ره نمی میره اما اینجا حداگل دونفر می میرن...!!!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠