روز دوم(صبح) جنگل ابر



شب قبل باد و باران شد و من شیرازی حتی سرم را از کیسه خواب بیرون نیاوردم چه برسد به رفتن داخل چادر...صبح مینی بوس دیروزی به دنبالمان امد و ما را تا نزدیکی روستای ابر برد و راننده وقتی فهمید می خواهیم بقیه راه را پیاده برویم نگاه عاقل اندر سفیه هی انداخت ورفت و به راه افتادیم...اول از همه یک هندوانه سنگین را به دلیل سنگینی اش به محض پیاده شدن از مینی بوس خوردیم....اول بیابانی بود هرچه جلوتر می رفتیم رنگ سبز بیشتر و بیشتر می شد هیچ درختی نبود فقط تپه های که به تدریج رنگ می گرفتند و عطری که مدام شدیدتر می شه وچه ها که ندیدیم...آویشن با گلهای بنفش،گون با گلهای قرمز،نسترن وحشی و معطر، گل گاوزبان سرافکنده، بابونه با گلهای زرد و سفید...مردم با ماشین هایشان از کنار ما می گذشتند و رو بر می گرداند تا دوباره مطمئن بشوند که این خل ها را دیده اند... برای خوردن صبحانه از مسیر جاده خارج شدیم و جلوتر که رفتیم مناظر سحر انگیرتر می شدند...گلهای دیدم که نامشان را نمی دانستم.آنقدر ریز و انقدر زیبا که اگر علم ژنتیک بزرگشان کند،تمام گلهای پشت ویترین ها باید برن جلو بوق بزنن..تار عنکوبتهایی پر از شبنم ..پروانه های آبی رنگ(دیده بودید تا به حال؟) و پیچیدیم...وای که همیشه پشت این پیچ ها چقدر شگفت انگیز است...
در دره بین دو کوه سبز. ..ابرهای سفید سفید ...مثل این بود که آدم داره خواب می بینه... ابرها به جای اینکه بالا باشن...پایین بودن...اونوقت درخت ها و اسمون بالای سر ابرها بودن....این دفعه من نبودم که جیغ می کشیدم...همه از دم داشتن نعره می زدن...
همانجا نشستین تا گروه صبحانه آن را اماده کنند و ما عکس بگیرم و بخندیم و آنقدر خندییم که نفهمیدم چی خوردیم...مهدی چون جزو گروه صبحانه بود وکار نکرده بود تنبیه شد که به جای ان آواز بخواند و فهمیدیم که این همسفر جدید چه صدایی دارد: من از لولی وشانم...میگسارم....
محمد که کنارم نشسته داره می گه بنویس که هیچکس به اوازش توجه نداره...طیبه با دوربینش اومده سراغ من منم جمله اورسن ولز را تکرار میکنم: که تمام اشتباه بزرگ زندگی من این بود که از قله شروع کردم (اولین فیلمش همشهری کین هنوز هم برترین فیلم تاریخ سینماست خودش هم نتونست رو دست خودش بزنه) طیبه با آرامش همیشگی اش پشت دوربین گفت:عین من
فردین داره رو سینی می زنه تا مهدی بخونه ومی گه ببخشید حلقه های دفم افتاده نمی تونم خوب رینگ بگیرم...قاسم می گه تو باید تک نوازی کنی..فردین میگه با دو جلدی ویل دورانت بهتر می شه شش و هشت زد فاطمه می گه نه با گیریشمن .. مهدی می گه نه تاریخ براکت(همهشون چه کینه ای از درساشون دارن!)
دوباره به راه افتادیم در این جاده های عطرآگین پیچ آن درپیچ..چوپان لالی را دیدیم که گوسفند رو به موتش را بغل کرده بود وراه می برد..سگهایی که با پارس من پا به فرار گذاشتند!...ابرهای که درکف دره خوابیده بودند ...عطری که مدام سنگینتر می شد...چشمه های که بطری هایمان را از آن پر میکردیم و چوب دستی هایی که از هم می دزدییم...در کنار چشمه ها ماشینهای که از ما گذشته بودند با مهربانی استقبالمان می کردند...ابرها بالا می آمدند و من می دوم تا به آن لحظه عبورشان از من برسم...
که رسیدم...مثل گذشتن یه باد خنک بود به همراه قطره های شبنم ....غیر قابل لمس ...اما قابل احساس...
ناهار نوبت گروه من بود و متوجه شدم که دو هم گروهی از زیر کار دررو دارم و من و قاسم قضیه را به راه انداختیم باز هم طیبه فیلم می گرفت ومن اصرار داشتم که دارم غذای مکزیکی درست می کنم با ادویه های به نام ماچوپیچو که پابلو نرودا خورد ومرد...و هیچکس توجه نکرده وتا لیس آخر رفتن...
یک توصیه دوستانه وقتی برای دست به آب پشت درختی می روید توجه داشته باشد آن بوته سبز زیر پایتان احیانا گیاه گزنه نباشد...بیچاره خواهید شد....

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠