با کیسه های خرید در دستم به سمت خونه می رفتم...یه مرد میانسال چیزی گفت.. فکر کردم آدرس می پرسه ...بهش نزدیک شدم که درست بشنوم چی می گه و ...بعد شنیدم ... تا عمق جانم ترسیده بودم ...تا خونه دویدم...اومدم جلو اینه و به خودم نگاه کردم... مانتو کارمندی آبی رنگ، مقنعه و شلوار سورمه ای... بدون آرایش و خستگی پایان یک روز کاری در چهره ...و هیچ نشانه ای از جنسیتی که بتواند چنین تخیل سادیستیکی را ایجاد کند...به کجا می رویم؟
۲۹ خرداد ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر