رو پله برقی یه پیرزن و پیرمرد پله آخر افتادند رو زمین و بقیه هم که با حرکت پله برقی جلو می اومدن به تدریج روی آنها می افتادند… اول سرها دیده می شود وبعد آدمها غیب می شدند.. کسانی که در بالا بودند و سرنوشت آینده شان را در پایین می دیدند جیغ و داد می کردند و سرانجام می افتادند و آنهایی که بالاتر بودند سعی میکردند بر خلاف جهت پله برقی بالا بروند و خود را به جای امن برسانند... و همه نگاه می کردند و می خندیند... یه دخترخاله پیرزن را کشید کنار و اون یکی دخترخاله پیرمرد رو و داستان تمام شد...
ولی خندیدم ها...
۱ تیر ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر