۱ تیر ۱۳۸۷

رو پله برقی یه پیرزن و پیرمرد پله آخر افتادند رو زمین و بقیه هم که با حرکت پله برقی جلو می اومدن به تدریج روی آنها می افتادند… اول سرها دیده می شود وبعد آدمها غیب می شدند.. کسانی که در بالا بودند و سرنوشت آینده شان را در پایین می دیدند جیغ و داد می کردند و سرانجام می افتادند و آنهایی که بالاتر بودند سعی میکردند بر خلاف جهت پله برقی بالا بروند و خود را به جای امن برسانند... و همه نگاه می کردند و می خندیند... یه دخترخاله پیرزن را کشید کنار و اون یکی دخترخاله پیرمرد رو و داستان تمام شد...
ولی خندیدم ها...

هیچ نظری موجود نیست:

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...