به دنبال نامی برای فیلمم بودم و رفتم سراغ اشعار دیدم که کتابهای شعر را در انبار گذاشتم. مدتی در زیر سایه شرمساری نشستم....آنان خواندن را به من آموختند و حالادر کارتون هستند کنار یخچال کهنه و لباسهای زمستانی!
به یادشان آوردم ...پریا، آی آدمها، علی کوچیکه، دلم به حال باغچه می سوزد،با چشمها زحیرت این صبح نا بجای...افسانه، داروک و آیه تاریکی....ای هفت سالگی،وارطان سخن نگفت.....
متبرک باد نامشان نیما فروغ شاملو ...
۳۰ آبان ۱۳۸۷
ای دیریافته با تو...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
-
تولدم مبارک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر