یکشنبه ها در وین

صبح روز یکشنبه بود و هوا عین بهارهای شیراز بود خنک و دلچسب. پیاده خیابانهای خلوت را به سمت دانشگاه ابجی می رفتیم. کنار دانوب یک مسیر برای دویدن و دوچرخه سواری درست کرده بودند و مردم در ان در حرکت بودند. چیزی که زیاد می دیدم گل فروشی بود در اندازه های کوچک و بزرگ و با گلهایی درخشان و ناشناخته ...
در دانشگاه به دفتر خواهرم رفتیم. مزه می دهد ادم تحقیقاتش روی این اسامی باشد، انگور، آلبالو،سیب ، رز و ارکیده...چیزی که جلب توجه می یکرد زونکنهای گلداری بود که خودبخود قفسه ها را زیبا کرده بود به جا ی ان رنگ تکراری مشکی در اداره جات ما...
یک کاپوچینو خوشمزه گرفتیم و به راه افتادیم و من انقدر بابت این تصویر که در فیلمها همیشه دیده ام (قهوه در دست راه رفتن) مسخره بازی درآوردم که خواهرم خوشحال بود که امروز دانشگاه تعطیل است!
از کنار زمینهای کوچکی رد شدیم که دولت به مردم داده بوده ر زمانهای دور که سبزیجات در ان بکارند. انان حق فروش یا اجاره انها را ندارند اما نسل به نسل منتقل می شود. درون این زمینهای چهارگوش کلبه های زیبای چوبی بود که صاحبان ان عصرها با روزهای تعطیل برای تفریح به انجا می امدند و هرکس به سلیقه خود این زمین کوچک را پر از گل و چمن کرده بود.
سوار اتوبوس شدیم و به سمت تپه حرکت کردیم. مسافران همه مردان وزنان مسن با کفشهای پیاده روی بودند. پیرزنان همه گردنبند و گوشواره را فراموش نکرده بودند و بوی خوبی می داند و سگ هم که الزامی بود. قبلا سگها در خیابان کارشان را می کردند و چند سالی است که ممنوع شده و باید صاحب سگ پی پی را بردارد در غیر این صورت جریمه می شدند.
از اینجا به بعد سرسبزی محیط بیشتر می شد و اپارتمانها به خانه های ویلایی زیبای تبدیل می شدند که بسیار شبیه ویلاهای اشرافی دریاکنار خودمان بود و همچنان گلهای پشت پنجره که کولاک می کردند.
در انجا با دوست خواهرم همراه شدیم، بانویی 67 ساله بود که عقیده داشت من خوشگلم! اما حقیقتش را بخواهید مرا از نفس انداخت با این توانش در پیاده روی.
در بالای دو تپه ، دو کلیسای مختلف بود که داستان بامزه ای داشت. شاه داشته با ملکه توی یکی از این کلیسا ها ازدواج می کرده که باد تور سر عروس را به تپه بعدی می برد و شاه در ان تپه هم یک کلیسا می سازد و در انجا هم مراسم ازدواج برگرازمیکند. حالا من نمی دونم از ترس حرف مردم بوده یا می خواسته یه مدتی تاهل را عقب بیندازد!
بعد از گذشتن از تاکستانهای انگور که شراب معروفشان را از ان می سازند به جنگل رسیدیم که کاملا شبیه جنگلهای شمال خودمان است. تا بالای تپه اتوبوس می رود در واقع اتوبوسهای این شهر به تمام سوراخ سنبه های ان می روند . ایستگاهها بسیار به هم نزدیک هستند و انقدر تمام ماجرا به راحتی طی می شود که چندان نیازی به ماشین شخصی احساس نمی شود.
پیاده روی را شروع کردیم. همه همین کار را می کردند و بامزه دو تا چوب دستی مخصوص پیاده روی بود که عموما به هر دو دست می گرفتند که علاوه بر پا دست هم حرکت کند و به زانو هم فشار نیاید.
در کلیسای اولی توریست ها را بودند و منظره وین که کاملا دیده می شود و دانوب که سه شاخه شده بود. گویا به دلیل طغیانهایش یک کانال فرعی درست کرده بودند تا در زمان طغیان مانع از بالا امدن اب شود.
مناظر خیلی از ان بالا قشنگ بود. درون کلیسا ساده بود با تابلوهایی که چندان با ارزش به نظر نمی رسند ولی این سکوت درون کلیساها همیشه مرا تحت تاثیر قرار می دهد و تصویر آن مرد که بیهوده می خواست که رنج تمامی بشر را بر شانه های خود بکشد...
مسیر را به سمت تپه بعدی و کلیسای دومی ادامه دادیم. همچنان مناظر دلپذیر...تا ظهر شد. ویولت ما را برای نهار به رستوران دعوت کرد. از همون رستورانهایی که توی فیلمها دیدید. در زیر چترها و سایبانها و در محاصره گلهای شمعدانی و من شراب سفید و شیرین وین را امتحان کردم(که مزه سرکه نرسیده می داد!)
مرغ کنتاکی خوردیم که مزه همیشگی اش را می داد. پیرزنان هم میز ما با خوشرویی به من درباره زنبورهایی که به گیلاس شرابم علاقه داشتند هشدار می دادند. خوشم می امد ازشان، پیاده درویشان را کرده بودند ناهارشان را خورده بودند و حالا با شراب قرمزشان حال می کردند...
حالا کی می تونست از این فضای دلپذیر جدا شود. سرانجام به راه افتادیم و منم درحسرت یک گلیم و سماور و افتاب و خواب بودم....
همچنان همه جا سبز...به جایی رفتیم که در یک دایره درخت کاشته بودند و تو بر اساس روز تولدت می توانستی درختت را پیاده کنید. جلوی درخت هم به صورت نوشته و هم یه نوار ضبط شده خصوصیات شخصییت را می گفت. درخت من سپیدار از کار آمد. بامزه اینکه همه می دانید من چقدر این تنه های صاف وسپید این درخت وصدای شیشه ای برخورد برگهایش را دوست دارم.
طبق ترجمه خواهرم من موجودی اجتماعی و قابل اعتماد هستم و یک دوست حقیقی ...اما تنها(آخی...طفلک گیس طلا)
بعد از ان بازهم چمنها بود ند و گلها و مردمی که بساط پیک نیک را به راه انداخته بودند وکودکانی که لذت می بردند از امکانات و بازی های مختلف...مثلا خانه های کوچکی محل نگهداری حیوانات اهلی بودند و بچه ها اجازه بازی با انها را داشتند و یا راهبه هایی که شیرینی ارزان دست پخت خودشان را می فروختند و ....
از جنگل که خارج شدیم یک خیابان به شدت زیبا بود پر ازخانه های مسکو نی و بزرگ که ابجی و دوستش قرار بود بعد از برنده شدن در لاتاری یکی از انها را بخرند . منم که عشق معماری و طراحی فضای سبز...حال به حولی بود ها ....
در میدان به یکی از محلهایی رفتیم که هر کدام شراب خودشان را دارند و به همراه ان غذای سرد سرو می کنند و مردم برای امتحان شراب ها زیر درختهای تنومند می نشستند ...در میدان دوان دوان به اتوبوس رسیدم و از ویولت مهربان خداحافظی کردیم و در خانه از خستگی چندین ساعت پیاده روی بیهوش شدیم.

نظرات

‏ناشناس گفت…
میبینی مردم ساده اروپا چه راحت از هر چیزی لذت میبرند؟کاش مردم ایران ما هم اینجوری بودند.کاش...
‏ناشناس گفت…
مردم ایران هم اینجوری ان . تو شهرستانها خوب با یک گوشه بیابون هم حال می کنن . تو شیراز و همدان و جاهای دیگه هم این حال کردن با طبیعت و رو دیدم . تهران فرق داره .
‏lilitaheri گفت…
آخی قربون تنهاییت برم من...من و تو همسن هستیم گیس طلا...البته من چند ماهی از تو بزرگترم...من فروردینی هستم و فکر کنم شما بهمن ماهی باشید...درسته؟...حالا من هم جوگیر شدم هی دارم کامنت میزارم...آخه به که همیشه ارور میداد یا شاید هم من بلد نبودم حالا هی هر روز میام کامنت میزارم ذوق میکنم...
‏ناشناس گفت…
خدا وکیلی این اداره نمی دونم چی چی اتریش باید یه جایزه اساسی بهت بده.
همچین با آب و تاب توصیف می کنی اونجا رو که هر کی دلش می خواد پاشه بره یه دوری اونجا بزنه.
ایول به این سفرنامه نویسی ات.
rishtak گفت…
سلام گیس طلا جان....خوب شد دفاع کردی از پایان نامه ات تا برگردی دانشگاهها هم به سلامتی تعطیل میشه راحت!!!!
‏ناشناس گفت…
...سرانجام به راه افتادیم و منم درحسرت یک گلیم و سماور و افتاب و خواب بودم....

الحق که یک شیرازی اصیل هستید.
شاد زی
Mehdi گفت…
شده عین قصه ی شاه و پری ها، هاهاها
navid گفت…
«یکشنبه ها در وین» رو خوندم «یکشنبه ها در اوین!» .. گفتم این گیس طلا هم کار دست خودش داده!!
شيرين گفت…
دو سال پيش اواخر شهريور وين بودم. خاطارات نويسيت منو به ياد اون روزها انداخت. اگر شد يك سر هم برو سالزبورگ.
sandbad گفت…
salam gistelaa jun
umadam begam ke:
moddatie mataalebeto mikhunam amma nazar nemitunam bezaaram
alaanam ke in laa massab farsi neminvise
kheyli khely khosham umade az in safar naame haa va mosaaferat haa
dastet dard nakone ke maa ro ham mibari safar
shaad o hamishe mosaafer baashi
‏sandbad گفت…
oh ohhhhhhh
sals burg mano yaade chocolate mindaaze
manam sals burg mikhaaaaaaaam
الف.میم گفت…
یک چیزی توی روان شناسیِ دبیرستان می خوندیم به نامِ «سایقِ فیزیولوژیک» همون مثالِ معروفِ گشنه ای که کتاب فروشی رو کباب فروشی می خونه.
الان من یه سایقِ فیزیولوژیکِ جدید کشفیدم. این که در اثرِ عادتِ چشم توی این مدت، تیترِ نوشته رو « یک شنبه ها در اوین » خوندم اولش.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠