درست در هنگام ورود به خوانسار به یاد اوردم که دوستی قدیمی دارم که اهل این شهر است با چند اس ام اس محلهای دیدنی را پرسیدم
وارد شهر که شدم حیرت کردم از زیبایی اش...شهری محاصره شده در رنگهای پاییزی ...همه جا زرد ونارنجی ریخته بود و باد طلاها را در کف خیابان جا بجا می کرد
در پارک سرچشمه توقف کردیم و برای دیدن مناظر از هم جدا شدیم. بیتا در حال پیاده شدن از ماشین می گفت که الان گیس طلا شروع می کند به زدن خودش
همیشه وقتی زیبایی از حدی بیشتر می شود از این جور اتفاقها می افتد
از گروه جدا شدم و در کوچه پس کوچه های شهر قدم زدم. درختان گردو ..جویبارهای اب که از میان خانه ها می گذشت... و خانه ها خانه ها ...آرزو می کردم که کاش بیست سال پیش من به این شهر امده بودم که هنوز این ساختمانهای نوساز نبودند وقتی که هنوز این همه خانه های قدیمی سرپا بودند .
من خانه هایی دیدم با پنجره های منبت چوبی با نرده های فلزی صد ساله و درهای چوبی با کوبه های نرینه و مادینه
من اجر لعابدار دیدم و فواره های سنگی یک تکه ..
من دالون دیدم طولانی تاریک و نمناک با ان عطر نوستالژیکی که اشک به چشمانم می اورد
ایا می شود روزی ساکن چنین خانه ای شوم
در کنار جوی پیرمردی را دیدم که دبه ای را از اب پرکرده بود و سعی در بلند کردن ان داشت. به کمکش رفتم و در کنار هم در کوچه برگریزان قدم می زدیم و او با زبان سکته ای اش ماجرایی که نمی فهمیدم را برایم تعریف می کرد و من که از سنگینی ظرف اب دست درد گرفته بودم فکر می کردم او به طوری طبیعی چطور این ظرف اب را به خانه می برده است. جلوی در کوچک خانه اش رسیدم و دعوت چایی او را با مهربانی رد کرد و به گشت و گذار ادامه دادم . دیدن خانه های بی سلیقه امروزی در کنار این رنگ زیبای خانه های قدیمی آزار دهنده بود. خانه های متروک حیاطهای رها شده در آوار تیرهای سقفهای ویران دلم می گرفت از این همه زیبایی به تاراج رفته
۲۰ آبان ۱۳۸۸
خوانسار
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
-
تولدم مبارک
۱۴ نظر:
توصیفت همه چی داشت: تصویر، رنگ، بو،تجسم، تخیل،...
ممنون.
ولی بازم موندم اینترنت از کجا گیر میاری! هرجایی که هستی گزارشات به راست!
ضیافت . به چه ضیافتی مهمان نموده ای ما را . ممنون
خوش به حالت....
کاش منم اینقدر نزدیک میشدم به زیبایی، سکون، آرامش
ایا می شود روزی ساکن چنین خانه ای شوم
fekr konam avval bayad az khodet beporsi too hamchin mohiti cheghadar davam miyari
oon khooneha gheymati nadaran mitooni yekisho bekhari
مادر و پدر من توی این شهر بدنیا اومدند و به قولی خونساری(تاکید می کنم خونسار)هستند. ولی من یک بار هم اونجا نرفتم.ای کاش فرصتی پیش بیاد و من هم بتونم زاد گاه پدریم رو ببینم
وای چقدر دلم میخواس اونجا بودم
راستش پائیز اونجا نرفتم
ولی خیلی قشنگههه
جون میده واسه عکس گرفتن :دی
سرچشمه هم قشنگه ولی انگار آبش کمتر شده :/
ترانه طلايه دار از آلبوم شقايق داريوش عزيز تقدم به گيسو طلا
ای بزرگ موندنی ای طلايهدار روز
سايه گستر رو تن از گذشته تا هنوز
ای صدات صدای نور تو شب پوسيدنی
ای سخاوت غمت بهترين بوسيدنی
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شكوفایی تاريخ منی
اگه شعرم زمزمه توی بازار صداست
طپش قلبم اگه پچ پچ شاپركهاست
تو رو فرياد ميیزنم ای كه معجزه گري
اي كه اين شبزده رو به سپيده می بری
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شكوفایی تاريخ منی
ای تو ياور بزرگ همه قلبهای شكسته
ای تو مرهم عزيز هرچي دست پينه بسته
رو كدوم قله نشستي تو كه دنيا زير پاته
غصهء دستهاي خالی لرزش پاكه صداته
توی قرن دود و آهن تو رسول گـل و نوري
تو عطوفت مسلم تو حقيقت غروری
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت تو شقاوت شب قرن يخی
تو تو شكوفایی تاريخ منی
تو مفسر محبت تو طلايهدار صبحی
فاتح تاريخی من تو خود سردار صبحی
اسم تو اسم شب من به شكوه اسم اعظم
متبرك و عزيزی مثل سجده گاه آدم
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شكوفایی تاريخ منی
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارایی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شكوفایی تاريخ منی
من که کارم درس دادن همین مزخرفات به دانشجوهاست، چیجوری نفهمیدم با تلفن همراه میشه به اینترنت وصل شد! درست میگم؟
من اهل همین شهرستانی هستم که توصیفش کرده بودی...دوتا از زیباترین و قدیمی ترین بناهایی که نزدیک خونمون بودن رو شهرداری با خاک یکی کرد...وقتی ام اعتراض کردیم هیچ توضیحی نداد...
این شهره زیبایی که توصیف کردی صاحب نداره...
من اون نگاه زیبایی نگر و قلم خلاصه نویس تو رو که توی چند تا جمله آدم رو میبری به اصل ماجرا ، تحسین می کنم.
طلا جان،
انقدر قشنگ مینویسی که با خوندن نوشته هات، اصلاً حال آدم عوض میشه.
راستی، لحنت دوباره لحن خودت شده! ؛) فکر کنم فقط تاثیر قطار بود! لهجهٔ قطار رو گرفته بودی! :)))))
بوس
منو ياد پائيز فيلم بهار،تابستان، پائيز،زمستان و دوباره بهار كيم كي دوك انداخني با اون زيبايي نفسگيرش.
ممنون
خیلی خوبه اگه میشه چندتا عکس قشنگ هم از مناظر خوانسار بگذارید
ارسال یک نظر