۱ فروردین ۱۳۸۹

جماعتی که نظر را حرام می گویند، نظر حرام بکردند و خون خلق حلال


در آرامگاه سعدی جمعیت غیر قابل تحمل بود ...فرار کردم پشت آرامگاه، روی چمن ها، زیر درختان سروناز ،کنار جوی آب و عطر شب بو ...

از انجا به گنبد فیروزه ای مقبره اش نگاه می کردم و به فقدانش در روح ایرانی..

چقدر به اعتدال او نیازمندیم، به هوشِ شوخش و تحملِ دیگرانش، ما، این جماعت فرافکن و خودمدار چقدر از این عقلانیت دلپذیر و متانت محترمش دوریم...

چقدر حیوان درنده درونمان به پوستمان نزدیک شده است

۸ نظر:

کیقباد گفت...

نوروز ، نوروز غمگین مبارکباد!

ناشناس گفت...

نمیدونم چرا منم مرتب این سئوال رو از خودم میکنم. یعنی دلیل این همه از خود و دیگران بیگانگی چیه.
اما آنقدر مثبت هستم که آخرش فکر میکنم خب این هم یک مرحله گذره. برای رسیدن به همان عقلانیت.

امیدوارم.

حسین غفاری گفت...

یادآوری خوبی بود
شاید یه عیدی خوب
گذاشتمش تو برنامه امسالم
ممنونم ازت

دناتا گفت...

عیدت مبارک گیس طلا جون.

حواس پرت گفت...

عیدت مبارک!
خوشحالم که امسال هیچ خوبی ای که نداشت، همه متوجه بدی و زشتی افراط و خشونت و جزم گرایی و فردگرایی شدند.

یگانه گفت...

جمله های خیلی قشنگی بودن:
چقدر از این عقلانیت دلپذیر و متانت محترمش دوریم.
چقدر حیوان درنده درونمان به پوستمان نزدیک شده است

و این آخری را من خیلی حس کرده ام و خیلی دیده ام. مرسی از نوشته ات

پ. ح گفت...

تازگیها باهات آشنا شدم و چقدر خوب.

آخه شیوا مینویسی

صریح و ساده اما پرتوان

سعدی هم که استاد سهل و ممتنع

از قلمت خوشم اومد

شاد باشی و سال نو مبارک

تبسم گفت...

به برکت وبلاگ چای و گفت با وبلاگ شما رو دیدم و خوندم.
فقط دلم می خواد بگم: خیلی دوستت دارم. همین

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...