۶ تیر ۱۳۸۹

دور


در روزهای نوجوانی من، در زمستانهای خوشایند شیراز، داشتن یک شاخه کوچک گلِ یخ ثروتی بود. چیزی شبیه به ساز دهنی امیرو. در کلاس همه در اطراف دخترِ صاحبِ گل جمع می شدند و او اندکی از بوی خنک را با دیگران تقسیم می کرد. من در آن مدرسه جدید بودم و جنگ زده،غریب و خجالتی و از همان عطرِ اندک هم محروم. از مدرسه تا خانه، کوچه ها خلوت و طولانی بودند که من طولانی ترش می کردم تا دیرتر به آن خانه غمگین و سرد و عزادار برسم.
تا اینکه در کوچه گردی هایم با خانه ویلایی روبرو شدم، بزرگ با دیوارهای بلند و درختی لبالب از گلِ یخ...


وه که چه ثروتی پشت آن دیوار بود
از آن به بعد روزهای من در تلاش برای دستیابی به شاخه ای از آن درخت بلند می گذشت که نمی شد. بالا رفتن از دیوار،از تیرچراغ برق و یا از دستگیره های در ... که همه بی حاصل بود و تنها طعم خراشیدگی ها بود که می ماند.
سرانجام یکبار تمامی توانم را جمع کردم و زنگ ِدر خانه را زدم. قلبم در گوشهایم می تپید و....


هیچکس در خانه نبود...هیچوقت هیچکس نبود...در روزهای بعد و سالهای بعد ...هیچکس درِ آن خانه را باز نکرد و درختِ یخ هر سال بیدار می شد و گل می داد و به خواب می رفت.



بعضی شبها به خوابم می آید. بزرگ و بلند ، عطراگین و دور.....



۲۰ نظر:

نسيم گفت...

سلام. در زمستانهاي مرطوب شمال هم من دختركي بودم كه هميشه حسرت داشتن يك شاخه از آن گل را داشتم. حالا كه سالهاست درخت خانه پدري گل ميده انگار گلهاش رنگ و بوي گل سالهاي كودكي منو نداره.

بهاره گفت...

شاید قشنگیش هم به همین دور بودنش باشه. شاید اگه اون روز یکی درو باز می کرد و اون درخت واست دست یافتنی می شد بعد از یه مدت فراموشش می کردی و خاطره ی به این قشنگی متولد نمی شد.

مامان شنتیا گفت...

توی تابستون به این گرمی، یاد گل یخ زمستونی؟!!

حالای اکنون گفت...

می بینی آدما بعد از قتل‌شون[به دست چیزها] چقد فوق العاده میشن.

Unknown گفت...

آخ!
خونه ویلایی های قصردشت...
یادشون به خیر...

سندباد گفت...

واااااااااااااای گیسو خانوم جوووووون
چقدر قشنگ نوشتی
دلم قیلی ویلی شد از خوندن این نوشته تون
خیلی خیلی دوست داشتنی بود
اصن یه چیزی بود ها
برم به احترام قشنگی نوشته تون سکوت کنم

آرزو گفت...

آخي عزيز دلم
من نوشته هاتو واقعا دوس دارم اما اين يكي يه جور خاصي بود
دوست دارم

هيچكس تنها نيست... گفت...

بعضي از نوشته هات شاهكار مي شود.
مثل اين.
يا مثل آن نوشته كه مربوط بود به پيرمرد شمالي كه داشت درختهاي خشكيده ي باغش را مي سوزاند. و اون جمله قشنگش!راستي چندي پيش دلم براي آن پيرمرد خيلي تنگ شده بود دوباره شروع كردم به مرور نوشته هاتون. ولي چون زياد وقت نگذاشتم پيداش نكردم. خيلي دوست دارم آدرس بديد يه بار ديگه بخونمش.

سرمست باشي و هوشيار.

سا حل گفت...

ممنون بابت حس نوستالوزی قشنگی که تو این لحظه بهم دادی گیسو جان..
خداییش هیجا شیراز ما نمیشه قبول داری که؟ کوچه باغوی قصردشت گلخون بام شیراز یه عصر باییزی و نم بارون و بوی گل بارون خورده... عشقه

ناشناس گفت...

very nostalgic
took me to "ghomabad", ghasredasht,afifabad...and so on! I sometimes wonder if I can walk there again someday... So far in my dreams.

بهمنگ گفت...

Edelweiss, Edelweiss
Every morning you greet me
Small and white clean and bright
You look happy to meet me
Blossom of snow may you bloom and grow
Bloom and grow forever
Edelweiss,Edelweiss
Bless my homeland forever.

گیس طلا گفت...

http://gistela.blogspot.com/2004/11/blog-post_13.html
این برای هیچکس تنها نیست

قشنگ روزگار من گفت...

سلام..
اونقدر مطالبتون دلنشین و خودمونیه که با اجازه به پیوندهام اضافه شدید.
آخه اینجور هر وقت می خواستم بیام اینجا مجبور بودم از وبلاگ دوستانم استفاده کنم

كيقباد گفت...

جنگ زده ؟!

ansherli گفت...

من تا حالا از اون درخت ها که میگی ندیدم

يه بي مخ گفت...

اونقت‌ها تو شيراز چيزاي ديگه هم پيدا مي‌شد: بكرويي، بتابي، دستم بو
تو خيابونا فقط گل خر-زَرِِِه بود
تو كوچه گلخون آبشاراي بلند امين الدوله بود
تو سر دُزك شلواراي شيش جيب چيني بود
تو سعدي بستني بود
تو زرگري كنار سوفي ساندويج همبر آقاي مهندس بود، شب چره بود، بابو بستني بود
راستي سيب ترش مصري هست؟ كيلو چنده؟ هنوز رو خراي رنگ كرده ميزارن بيارن رحمت‌آباد بفروشن؟

حسین گفت...

با سلام
این نوشته شما من رو بیاد 3 کتابی انداخت که من زمان بچگی همیشه می خواستم داشته باشمش و تو پشت ویترین یک کتابفروشی متروکه بود حدود سالهای 60-61 اونروزها چاپ کتابهای غیر مذهبی ویا بقول اون روزها مروج فرهنگ غربی ممنوع بود واین سه کتاب (از مجموعه تن تن)هیچ جای دیگه ای پیدا نمیشد با این که بعد بیست وچند سال اون کتابها مجددا چاپ شد ولی من هنوز وقتی از نزدیک اون محل(روبروی سفارت آمریکا)رد میشم چشمم بدنبال اون مغازه هست که شیشه هش مدتها پیش شکسته و احتمالا هر چی توش بوده رفته دیدن کارتون اون کتابها هم نتونست جای خالی اون رو تو خاطرات بچگی من پر کنه
واسلام

صندوقک گفت...

سلام عجیب از این عجایب دوردست که عطرشان و یادشان همیشه و همیشه حتی بعد از سالها در ذهن آدم می‌ماند. نوشته‌ات بینظیر بود از اونهایی که یه حس آشنا توش داره و باعث میشه برات خاطرات نداشته ات زنده بشه. مرسی

ناشناس گفت...

آخ... جنگ زده! دیگه کی می‌دونه این کلمه یعنی چی و چه دردی داره با خودش. چه نکبتی و چه غرور شکسته‌ای...

ماه مون گفت...

گیس طلا جون منم خیلی از این گل بخ خاطره دارم. یه جوری نوستالرژی کودکی من هست.
خوشحالم که حیاط خونه پدری این درخت رو داره هر چند من ازشون دورم

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...