جمعه تهرانی

تمام شب از درد قفسه سینه خوابم نبرد. صبح با درد شدید در سر و گردنم بیدار شدم و می دانم همه و همه به خاطر خواهرک است که یک شب پیشم بود تا برود به دانشگاهش. خواهرکم معده درد مزمنی پیدا کرده که طاقت دیدنش را ندارم. تمام روز جوک گفتم و مسخره بازی تا با دردش کنار بیاید و فرودگاه برویم. یادم رفتم که ماسک بزنم و تمام مسیر سرفه بود وسوزش گلو.
با وجود باران باز هم لایه ای خاکستری تمام شهر را گرفته بود. داشتم فکر می کردم که هر چه رنگ خدا ساخت زیبا بود وتنها رنگی که ما ساختیم اینقدر نازیباست....
محوطه فرودگاه شبیه یک کارگاه بنایی بود با صدای مته و تیشه و اره . به هرچیزی شبیه بود به غیر از فرودگاه. چمن های مصنوعی چین های زشتی خورده بودند و مسیر حرکت چمدان پر از پستی و بلندی بود.
خواهرک را سوار کردم و در مسیر پرترافیک یک روز جمعه که نماز دشمن شکن بیشترش کرده بود،برگشتم. دوبار مجبور شدم از تاکسی پیاده شوم انقدر که مردم یا چاق بودند و یا کج ! و من له می شدم. تاکسی که برای من نگه داشته بود سه مسافر چربتر را سوار کرد و من پیاده ماندم و تاکسی بعدی آنقدر بد رانندگی کرد که سرم چند بار به در کوبیده شده.
الان با سردرد آلودگی و سوزش چشم تلاش می کنم که باقیمانده عطر نرگسهایم را فرو بدهم تا لذت حضوریک روز جمعه در پایتخت را فراموش کنم.

نظرات

‏الا گفت…
امسال تابستان این خستگی و کلافه گی را در مجموعه ای از ترافیک غیر قابل تصور شلوغ و بهم ریخته گی فرهنگی و رفتاری جماعت تهران با تمام وجود حس کردم.
و حالا مشغول رویا بافی برای شمال هستم.خاطره امسال تهران خیلی غم انگیز بود.
‏ناشناس گفت…
من یه مدت معده درد مزمن داشتم کلی درد داشتم و دائم سرفه می کردم کلی وزن کم کرده بودم و حالم خیلی بد بود. کلی هم دوا درمون کردم و دکتر رفتم ولی هیچ فایده نداشت. اما آخر سر به توصیه یکی از دوس هام که پزشک هست و خودش هم همین مشکل رو داشت عسل با موم خوردم و خیلی حالم بهتر شد. به هر حال امتحانش واسه خواهرت ضرر نداره...
ای بابا ! نمی دونم چرا وقتی آدم دل و دماغ نداره ، یه عالمه اتفاقای مسخره ی ریز و درشت هم با هم سرش می آد !
‏jishOo گفت…
منم جمعه بی خودی داشتم ، کل روز به اینکه اصولا بعدا بهتره یا قبلا، کاری که دوست دارم و کاری که درسته و ارتباط دروغ با گرفتن آزادی و حق انتخاب و اینکه الان وقت ندارم فکر کنم پس مغز آبکیه پیچ پیچیه من خفه شو و اینکه چقدر خوبه دماغمو انقدر کشیدم هنوز به نقطه تسلیم نرسیده و اینکه بینهایت دلم میخواد یکی باشه بهش تکیه بدم با صدای بلند گریه کنم و اینکه اگه به گوشی نگاه کنیم احتمال زنگ خوردنش بیشتره یا نگاه نکنیم و... فکر میکردم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که بستنی نسکافه ای عجب چیز خوشمزه ایه
هیکاپ گفت…
" نماز دشمن شکن"رو خوب اومدی
‏ناشناس گفت…
همیشه برای من از شروع هفته هر روزش دریغ از دیروزه به جمعه که می رسه دلتنگی و بیکاری هم اضافه می شه و نمی شه جمعش کرد.
‏ناشناس گفت…
گیسو جان،در مورد خواهرت، منم معدم همین وضعیت رو داره بجز عسل همراه با موم، سیب زمینی پخته رو هم امتحان کردم( همون زمانی که معده درد دارم) به توصیه یه نفر، بد نبود... یه مدت هم همراه با هر وعده غذا قرص دایجستیو حتما میخوردم اونم خوب بود. چایی رو هم کم کردم. همراه با غذا هم آب نمیخورم...
آیدا گفت…
حالا ببین اگه خونه ت مثل ما دم نماز جمعه بود.چقدر بیشتر بهت خوش می گذشت!!!
معده درد بیماری تمام دانشجویان دور از خونه است.طفلکی خواهرک دردش را کشیدم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠