۱۶ دی ۱۳۸۹

عملیات فتح المبین

تو یکی از سفرها چند تا از بچه ها یواشکی ریخته بودن سر لپ تاپ فاطمه که یه چیزهایی بریزن توش یا نمیدونم یه چیزهایی بردارن که مهدی با وحشت سر فردین داد زد: اون فلشو نکش بیرون، نه...الان همه حافظه ش خالی شد
همه ساکت شدند و به اون دو تا نگاه کردند. فردین پرید عقب و یقه بلوزش را کشید جلو دهنش و گفت:
الو ...الو ..یحیی به زهرا...یحیی به زهرا....ما لو رفتیم ...ما لو رفتیم ...لپ تاپ پوکید

۶ نظر:

کیقباد گفت...

کاش میشد لبخندی به لب آورد !
قشنگ نوشته اید اما ...
کاش میشد برای لحظاتی بر اندوه و غم ، بر اندوه بنشسته بر دل غلبه کرد .
کاش ...

کیقباد گفت...

مثل اینکه بقیه حالشون از من بدتره !
یعنی توو این چند ساعت یکی که حالش بهتر باشه پیدا نشده بیاد اینجا ؟!
شوربختی بین کز اجل ... ببخشید شوربختی بین که اینجا هم تک افتادیم !

fبوي كاج گفت...

:))) خيلي خيلي خيلي موقعيت خنده داري بود و خوب هم نوشته شد انصافن

فرشاد گفت...

=))

ناشناس گفت...

چرا اون پست 5شنبه دلگیر را حذف کردی..
به همین زودی دلت باز شد.. خوشبحالت

ساناز گفت...

:))))))))))) کلی حال داااااااااد...

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...