تازه داشت19 سالم می شد. دانشجو شیمی بودم در شهرستانی زیبا در دانشکده ای بیرون شهر. واحد ها خیلی سخت بودن و من از بخت بد، صمیمی ترین دوستم، شاگرد اول کلاس بود. این یعنی اینکه همه از خل مشنگی مثل من که همیشه یا در انجمن سینمای جوان بودم یا خانه فرهنگ و یا از پشت سیم خاردارهای خوابگاه زده بودم به کوه، انتظار داشتند درس بخوانم. خیلی سخت وترسناک بود. هفته های فرجه و امتحان غمگین ترین روزهای زندگیم بود، پر از وحشت و احساس تنهایی...پر از گرسنگی و بی خوابی ...پایان ترم یه جایی دور از دسترس بود ...
اون روز، اومده بودم تو دانشکده، چند ساعتی مونده بود به امتحان آنالیزدستگاهی، رفته بودم توی یه راهروِ دورافتاده تاریک و تلاش می کردم که آخرین فرمولها را بچپانم در مغز وحشت زده ام . پیچیدم به انتهای راهرو که خیلی تنگ و تاریک بود و هیچوقت نرفته بودم.
ناگهان روبرو شدم با یک در شیشه ای بزرگ که تمام منظره روبرو را در خود جا داده بود.
تپه های پوشیده از برف، درختانی سراپا سفید پوش، روستایی که تنها نور گرم چراغهایش دیده می شد و گردبادی از دانه های درشت برف به اندازه پرهای کبوتر که دایره وار بیرون شیشه می چرخیدند... بی صدا..
نفسم بریده بود، با کتاب در دستم، منِ شیرازی برف ندیده، روبروی درشت ترین پرهای برفی دنیا و آن رقص پرهیاهویشان در سکوت، آن تپه و روستا و درختانش...
و غم....غم عمیقی که ...نمی توانستم بمانم...که نمی توانستم بیرون بروم ... که درسها و کتابها و وحشت امتحان در تاریکی راهرو در انتظارم بودند...
حالا سالهاست که هر سال این برف های ریز وبی رمق را می بینم، این حسرت با من است که چرا ان روز با آن پرهای سفید نرقصیدم.... چرا بیرون ندویدم...
چرا که دیگر هیچوقت چنان برفی ندیدم...
۱۸ نظر:
بازم سلام مثلا این یکی از اون تفکراتته که واقعاً عاشقشم و مطمئن باش طبق علاقه ات هیچوقت مخالفتهایم را برایت کامنت نمی کنم همیشه خوش و زنده دل باشی
نمی دونم چرا فکر می کردم هیچوقت شب امتحان این حال رو نداشتی!
منم بیست سالم بود برف رو دیدم.دانشجوی سال اول.چقدر گریه کردم.
واقعا میشه رفت؟از استرس امتحان نمی تونم حتی غذا بپزم.ببین من چه فاجعه ایم.
ببین دوره ی این دانشجو وقتی برای اولین بار برف رو دیده تو شهر رشت اتفاق نیافتاده؟
منم یه هم اتاقی داشتم شیمی می خوند مال فیروز آباد بود و برای اولین بار برف رو اونجا دید
می شه جواب این کامنت رو بدی. تو شهر رشت اتفاق افتاد؟ سیو های خاردار پشت خوابگاه و ....؟
وقتی عقل بر دل چیره می شود و داغ آن بر دل می ماند تا خاطره ای بوجود بیاید.
نه نباتی عزیز رشت نبود
من می دونم گسیو طلای عزیز سنندج بود و تو از پشت اون راهروهای فراموش شده روستای زیبای خانقاه رو دیدی
ولی افسوس که حالا نه روستایی مونده و نه برف هایی به آن درشتی این اطراف.هنوز هم برف میاد ولی ان برفهایی که تو دیدی در خاطرات کودکی منم هست
از قضا در جایی که الان بنده هستم برف آمده است که بماند...
خیلی زیبا بود . اما موقع امتحانات پایان ترم من و دوستام هرگز درس نمی خوندیم خیلی راحت می گرفتیم جالبش اینجا بود تمام طول ترم رو ما هوس بیرون رفتن و سینما و رستوران ووو نداشتیم همون موقع امتحان که می شد سینما و رستوران که رو شاخ بود !! یادش به خیر ...
ولی خودمونیم ها ای کاش می رفتید !
سلام علیکم
خدا را چه دیده ای؟هیچ چیز غیر ممکن نیست/همت از خود طلب و توکل بر خدا کن
هر کس به غم مبتلا باشد و به هیچ وجه مشکلش حل نشودو هیچ شخصی نتواند
برایش کاری انجام دهدباید.......
موفق باشید
الله حافظ
[گل]
و اما برف، این شوخ خیال انگیز سپید اندام و سرماخیز، می بارد و می بافد به روی بامهای شهر حریر پرنیانش را...
چه احساس بدی داری الان !!!!!
خب اگر منم بودم حتما میرفتم امتحان میدادم
يك غير شيرازي كه در شيراز برف ديده :
سال 1368 برف سنگين
سال1372برف خيلي سنگين جند روزه با خسارت و شكستن شاخه هاي درختان
سال 1374 معمولي
سال 1375 معمولي
سال 1377 معمولي
سال 1379 معمولي سه بار
سال 1380 سنگين
سال 1382 معمولي دو بار
سال 1384تا 1387 هر سال يكي دو بار معمولي
نت ببينيم امسال چه شود .
اينها را براي شيرازيان و غير شيرازياني عرض كردم كه احيانا" بخاطر عدو حضور در شيراز ، برف نديده اند و ايضا" آنهايي كه فكر مي كنند از نظر گرما و آب و هوا ، شيراز و بندر عباس مثل هم است !
ضمنا" تا قبل از ورود موج هواي سرد كه ده روزي است وارد كشور شده است يعني به مدت بيست روز از اواسط آذر تا همين ده روز پيش ، حداقل دماي هوا در شيراز هر روز يكي دو درجه زير صفر بود در حاليكه حتي تهران زير صفر نبود ! سازمان هواشناسي خراب بشه اگه بخوام دروغ بگم .
باز هم ضمنا" والله بالله بنده شيرازي نيستم نگين چقدر تعصب داره .
اصلا كدوم شيرازي حال داره چنين كامنتهاي طولاني بذاره . خلاف عرض مي كنم ؟!
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوه هاست نهان در میان برف
گیس طلا جون
تو حسرت اون روز دوران دانشجوییت رو میخوری و من هرسال روزی که برف میاد (از پشت پنجره محل کار) کوه ها رو نگاه می کنم و حسرت می خورم که چرانمیتونم الان که برف میاد برم کوه.
سلام
خب خوب کاری کردی اگه مثل من دنبال این چنگولک بازی ها بودی که اخراج میشدی مثل من!!!!
من دقیقا رمانتیک بازی در اوردم و نتیجش شد دانشجوی اخراجی!
سلام
چه جالب شما هم شیمی خوندین ؟
وایییییی! آنالیز دستگاهی ،یادم انداختین،پشتم لرزید :))
من نمی دونم چرا همش حسم این بود که رشته شما تو شاخه های هنر باشه
باران
می دونم چی می گی .نظر من اینه آدم تا دندونه خودشو داره باید از خوردن گوشت لذت ببره نه وقتی مصنوعی شد.
خیلی جاها باید دلو می زدیم به دریا ولی نزدیمو این شد وضعمون.
حالا هم دیگه ... نداریم.
چه حسرت بزرگی؛ وقتی که دیگه امکان نداره همچون برفی بیاد... با اون پرها باید پرواز میکردی و از امتحان هم فرار میکردی
ارسال یک نظر