داستان صلیب و جلجتا

دیشب پشت میز اشپزخانه دوستم به جمع زنان شاد و جوانی که در سالن به پایکوپی مشغول بودند نگاه می کردم و به داستان هر کدام فکر می کردم که هیچوقت نوشته و ساخته نخواهد شد.


زنانی که اکنون فارغ از هر گونه نگاه مردانه ای که محدود و یا معذب شان کند به نمایش چهره ای دیگرگون از خود مشغول بودند.


سرخوش و خندان رقصهای مضحکی ابداع و اختراع می کردند و به سرعت هم آموزش می دادند و اجرا می کردند ، مسخره بازی هایشان قهقهه مرا بلند می کرد.


اما داستانهای این زنان، هیچکدام ،کمدی نبود.




نظرات

‏دارا گفت…
(F)

این همون حسیه که من وقتی انسانی جلب توجهم رو بکنه بهش فکر میکنم. چه بر ایشان گذشته و چه ها در دل دارند؟

روز به روز گذر از لایه های ظاهری آدم ها و رسوخ به اصلیت و درونیاتشون سخت تر میشه. گاهی جمع دوستانه و بی شیله پیله کمک میکنه کمی آدم ها با خودشون روراست تر و راحتتر باشن.
مرسی از این توجه ظریف به موضوعی که دیگه غریبه شده.
‏sherry گفت…
داستان کدوم زن جهان سومی شاد یا خنده دار بوده که داستان آن زن ها گیس طلا جان
؟!
Narcis گفت…
گیس طلا، "کمدی" نبود یعنی چی؟
giso گفت…
نارسیس؟!!!! تو هم ماهی گلی شد؟!!!!
کمدی نبود یعنی تراژدی بود
نکنه اون صلیب جلجتا را هم باید توضیح بدم برات؟
فوقت ادبیات نمایشی بود ها ...
khaabepary گفت…
دقیقا انگار ما همه نمونه های هم هستیم
گاهی فکر می کنم سوژه های جالبی هستند حتی معمولی ترین آدمها و گاهی هم حس می کنم نوشتنشون چقدر حس ابتذال ایجاد می کنه از فرط تکرار

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠