از کوچه بهشت به کلبه برگشتیم و ما مثلا گروه ناهار بودیم و به دور اتش نقل مکان کردیم و باز هم بساط خنده آغاز شد و همه افتادند به دری وری گفتن هایی به قرار زیر:
- مختار تعریف می کرد که برای فیلمبرداری عشایر رفته بوده ان اطراف و از چادری در غیاب مرد ان فیلمبرداری می کرده اند.که مرد سر می رسد با بیل دنبال زن افتاده که: پدرسوخته کی گفته این مردارو راه بدی؟ و زن هم داد می زده: پدرسوخته کی گفته این اقایون محترم را اینجا راه بدن ؟
مرد با بیل دنبال زنه افتاده و مختار دنبال این دو تا و کارگردان دنبال این سه تا که : مختار مرده را ول کن، دوربین را بچسب بیل نخوره
- در چادر دیگری انها را هندوانه مهمان کرده بودند و انها تعارف کرده نمی خوردند ومرد میزبان با لهجه بامزه اش داد می زده که : بَخورید بابا همه ش اَش ه
- نسرین لوبیا را بهم می زد و عقیده داشت که هنگام بهم زدن لوبیا صدایی می دهد که می گوید: من نپختم!!!
- بیتا در سراسر سفر تمامی جمله ها را ناقص می گفت. مثلا هر بار می خواست به من بگه که شیشه را بکشم پایین، فقط می گفت : بکش پایین.
دور اتش به این حرف زدنش می خندیدیم که خیلی قاطع و محکم در دفاع از خودش گفت: هرچیزی که می شه کوتاه بشه باید کوتاه کرد!
سکوت عمیقی بعد از جمله او ایجاد شد و همه در حکمت پیچیده این معنا فرو رفتند و او به سرعت و دستپاچه مثلا جمله اش را تصحیح کرد و گفت: ولی در این مورد خاص، قبلا کوتاه شده
طبعا انفجار خنده بود که رخ داد.
- از ابتدای سفر بعد از زمانی که احسان سن بیتا را فهمید با آن صدای زیر سبیلی با لحنی کشدار هر از گاهی می گفت: سی و شیش سالته ...
و نسبت به موقعیت با لحن های پرسشی، تعجبی و خبر این جمله می گفت و ما می خندیدیم
و این بار هم همین جمله را با معنایی متفاوت گفت و خنده ها تشدید شد. بیتا گوشه های لبش اویزان شد و احسان برای اینکه از دلش دربیاورد گفت : خیلی خوب موندی فکر کن وقتی شصت سالته یعنی در واقع نود سالته
- مریم داشت رد می شد و من داشتم از شخصیت جذاب این ناجی غریق قد بلند برای پویان تعریف می کردم و پویان خیلی بی ربط از مریم پرسید: تو بلدی ترشی گلک با رب انار درست کنی؟
مریم بدون مکث جواب داد: نه تو تا حالا با راهیان نور سفر رفتی؟
- من جدول حل می کردم بلند میگم هدیه، احسان از زیر سبیل می گه گیفت
خلاصه اصلن یه وضعی تا زمانی که بچه های اتوبوس خسته و جنازه رسیدند و چند تا از دوست داشتنی ها در بین انها بودند، طیبه عزیز و لنای سپید رود و داود مهربان
دیگ لوبیا هم که حسابی با قارچ و سیب زمینی روی اتش جا افتاده بود و ناهار بود ها ...مریم می گفت با ارامش بخورید همه بادهایش را دونه دونه از لوبیا ها در اوردیم
۲۱ خرداد ۱۳۹۰
لوبیا خوران
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
۱ نظر:
ای جااان اینم آخر این اپیزود فیلمنامه به اسم لوبیا خوران
باور کن حتما اون شب ماهیا خیلی بدخواب شدن از بس اومدن و حالشونو بپرسن
فک کنم دفه ی بعد که اونورا برید متوجه می شید خونه شونو عایق صدا کرده باشن [چشمک]
[رضایت]
* رفتم ده بار توی بلاگفا اینو نوشتم اصن تحویل نگرفت . اومدم جواب اون کامنت رو این جا نوشتم
بووس
ارسال یک نظر