از آنجا که با تور سفر نکرده بودم با کمک گوگل عزیز راهها و جاها را پیدا می کردم
پرسان پرسان سوار اتوبوس شدیم و هتل فائز پیاده شدیم و از انجا جاده مارپیچ را ادامه دادیم تا بر بالای ساحل کنیالتی به ایستیم
و من برای اولین بار ساحل سنگریزه ای را دیدم. سنگهای مانند کف رودخانه
اب سرد و شفاف بود . کف دریا دیده می شد و ماهی های ریزی که در لابلای سنگها می لولیدند
در ساحل مردم شاد و آرامی تفریح می کردند . همه چیز به طرز جادویی امن و آرام بود
بازی های کنار ساحل که وسوسه برانگیز بودند
و
وسوسه پرواز در اسمان آبی و بر روی دریای آبی
و سرانجام غروب
۳ نظر:
همه ترکیه میرن تو هم ترکیه رفتی!! چی بگم؟ باشکوه بود . و عکسها باشکوه تر .
حق داری گیسو جان. این زیباییها واقعا در تعریف نمیگنجد. وقتیکه میگویم زندگی مهاجرت یعنی پوسیدن و الکی خوشی زیاد ناحقی نکردم. خوش باشی و تا آنجا که میتوانی کیف کن .
پ.ن بذار برگردم اونوقت منم میرم جنگل نوردی تو ترکیه!
چه عکسهای قشنگی.
تو این سفرنامه انگار ترجیح دادی به جای قلم نازنینت این عکسها با ما از اونچه که بهت گذشت حرف بزنن.
ارسال یک نظر