تمام یک هفته را هر روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب به کنار ساحل صخره ی می رفتم ، در یکی از ننوهای کافه ها ی که صاحبانشان نیز در نیمکتی دیگر به خواب رفته بودند ، رو به دریا دراز می کشیدم و منتظر طلوع آفتابی می شدم که رنگهای آب را دگرگون می کرد.
چیزی به خاطر ندارم از آدمها و صداها

عطر محبوبه های شب هنوز هم بودند
همچنان به شیوه پرسان پرسان خود را به پارک آبی آکوالند رساندیم
همان بازی های پارک آبی مشهد را داشت اما خوب همه چیز زیر نور درخشان خورشید و لابلای درختان بود
انقدر که دوان دوان و تیوپ به زیر بغل 5 ساعت تمام در حال بالا رفتن از پله ها و سر خوردن در انواع تونل و سرسره آبی مستقیم و مارپیچ و سرباز و سربسته و شیب زیاد و شیب کم و اینا بودم
من مشکلم در این بازی ها این است که به محض افتادن در استخر، هوس سر خوردن می کنم و دوباره و دوباره و دوباره
اخر کار همسفران می خواستند بروند و من التماس می کردم که یک دور دیگه فقط یه دور دیگه اون یکی تاریکه را برم بعد می یام
بعد تا حواسشان پرت می شد اون مارپیچی و سیخکیه و ملایمه را هم می رفتم
تنها این دخترک در ذهنم باقی مانده که خنده هایش در استخر روح را شاد می کرد و چنان چشمش زدم که با مغز خورد زمین
۴ نظر:
چه حالی کرد کودک درونت تو اون استخر!
گیسو جان یک التماس دارم. حالا که چشم به این خوبی می زنی، میشه لطف کرده این بدشانسی منم یک چشم درست و حسابی بزنی که الهی بره بترکه و دیگه پیداش نشه. ای قربونت مرسی
همیشه به سفر
چشمت خسته نباشه.دختر مردمو زدی کشتی.
منی قربون اون مارپیچی؛ملایمه و سیخکیه شما گَلدی.
ارسال یک نظر