هرچی صبح منتظر شدم که علامتی از بیداری دوستان مشاهده بشد ، نشده که
نشد. تنها مادربزرگ بود که می رفت و می اومد و می گفت عجب بارونی
دیدم طاقت نمی یارم. از زیر کرسی اومدم بیرون و دو تا شلوار و یه
مانتو با پالتو روش و دو تا شال انداختم روی سرم. دو تا کیسه پلاستیکی هم روی جورابم کشیدم و دوربین و برداشتم و زدم
بیرون.(معلومه که چتر نداشتم)
حالا به خاطر بارون رنگهای پاییزی تمیز و زنده شده بودند. یاد اون
نوار شعر افتاده بود. شاملو که داری شعرهای مارگوت بیکل را می خونه : بذا بارون
ماچت کنه ...بذا بارون مثل آبچک نقره رو سرت چیکه کنه
به سمت حسینیه قدیمی روستا رفتم چون از سفر قبل یادم بود که ساده و
زیبا بود. می خواستم ببینم در پاییز چه شده بود
در حسینیه باز بود و راه پله پشت بام هم همچنین
رفتم بالا و دیدم که حیاط
حسینیه دایره ای طلایی شده که مرکزش تنه سبز پوش توت بزرگی است.
از پشت بام حسینیه روستا می شد دید که روستا در رنگهای پاییزی غرق
بود.
اما دلبرانه تر از همه این کوچه بود که نفسم را بند آورده بود.

یک خانه اربابی متروک با چهار چنار بزرگ در چهار طرف حوض. کف زمین از
برگهای نارنجی و قرمز پر شده و مبل های کهنه یاداور زندگی بودند که روزی در
این خانه جریان داشت
وای که چقدر دلم می خواست دوران شکوه این خانه را می دیدم. عروسی های که
دور این حوض گرفته شده ، اتاقهای با درهای منبت، و این چنارهای بلند بلند بلند

و رها در گوشم می گوید: نمی خواهی یه تشکری هم از وبلاگت بکنی که مارو
با هم آشنا کرد؟
۴ نظر:
با تشکر از روزی که بلد نبودم قرمه سبزی درست کنم
تا تورو پیدا کردم:-D:-*:-*
خیلی عالی بود! :-)
فکر کنم اون شعری که شاملو خونده مال مجموعه "سیاه همچون اعماق آفریقای خودم" هست نه از اشعار مارگوت بیکل. خیلی خوش به حالت که میری این جاهای قشنگ من هیچ نمی دونستم که هنوز از این جاهای اصیل با معماری ها و طبیعت خوشگل تو روستاهای ایران پیدا میشه! آدمای این روستاها چطور دل میکنن ازشون؟
واقعا زیبا بود.... مرسی از عکسها.
ارسال یک نظر